Skip to main content
فهرست مقالات

داستان/ غربت غربی

نویسنده:

(2 صفحه - از 35 تا 36)

خلاصه ماشینی:

"از ماهیانی که در آن چشمهء حیات جمع آمده و از سایهء آن پشتهء بزرگ بهره‌مند شده بودند پرسیدم این پشته چیست؟و این سنگ بزرگ‌ کدام است؟ در این هنگام یکی از ماهیان از گذرگاهی راه خویش را به دریا پیش‌ گرفت؟آنگاه گفت:این است آنچه تو آن را می‌خواستی و این کوه همان‌ طور سیناست و آن سنگ بزرگ صومعهء پدر تو است،در اینجا پرسیدم این‌ ماهیان چیستند؟در پاسخ گفت این ماهیان همانند تو می‌باشند شما همه‌ فرزندان یک پدر هستید آنان را واقعه‌ای رخ داده است که با آنچه برای تو پیش آمده همانند می‌باشد به این ترتیب آنان برادران تو هستند. در اینجا لحظه‌ای خیره و سرگشته ماندم و بسوی او پیش رفتم سپس‌ او امر درود گفت و من به او سجده بردم و نزدیک بود که در پرتو فروغ‌ تابناک وی ناپدید گردم پس از آن زمانی بگریستم و نزد وی از زندان‌ قیروان شکایت کردم او به من گفت نیکو رستی ولی ناگزیر به زندان غربی‌ باز خواهی گشت و هنوز همهء بند را از خود بر نیفکندی سپس چون گفتار او بشنیدم هوش از سرم رفت و مانند کسی که در آستانهء مرگ است نزد وی‌ زاری کردم و آه و ناله برآوردم."

صفحه:
از 35 تا 36