Skip to main content
فهرست مقالات

داستان «آهنگ زمان»/ قسمت آخر

نویسنده:

(6 صفحه - از 85 تا 90)

خلاصه ماشینی:

"زینب تمام تلاش خود را کرد که حسن‌ را راضی به عمل سرش کند اما حسن یک‌ کلام گفت:زینب!احتمال نابینایی مطلق‌ هست،من نمی‌خواهم!چون می‌خواهم‌ تر ا ببینم و پدر ومادر را. گرچه زینب احساس می‌کرد که آنها پس از ازدواجش،ارتباط خود را با او کمتر کرده‌اند؛ولی هر چه بود همه چیز را به‌ خاطر"حسن‌"تحمل می‌کرد. اما از زمانی که مطلق نابینا شده بود وقتی خوب فکر می‌کرد،به نظر چیزهایی را دریافت که شاید کمتر کسی‌ می‌توانست آنها را دریابد،اشیا را لمس‌ می‌کرد؛قدر حس لامسه و کاربرد آن را خوب فهمیده بود؛آقا محسن نیز بسختی‌ کار می‌کرد تا پسرش غصه نخورد. روزها همچنان می‌گذشت تا اینکه‌ روزی به حسن خبر دادند که‌"امین‌"همرزم‌ او،در بیمارستان بستری است حسن در ذهن خود موقعیت امین را چندین بار مرور کرد. حسن‌ حالا که گوشی برای سخنان پنهان خود پیدا کرده بود،بی‌ریا همه حرفهایی را بر زبان‌ می‌آورد،قطرات اشک از روی گونه‌ها به‌ چهره امین می‌افتاد. اما نگاه او در این میان،تنها به یک درب متمرکز مانده‌ بود،به دربهای اتاقی که چند لحظه بعد، عزیز نازنین او را بر روی تخت بر انکار،از آنجا بیرون خواهند آورد،در حالیکه این‌ بار،این ملائکه بودند که همسر او را مشایعت می‌کردند. عصر یکی از روزها حسن رو به زینب‌ گفت:می‌دانی زینب!دین بزرگی از این‌ خانواده بر گردن ماست و من فقط می‌توانم‌ این را بگویم که تا زمانی که جان در بدن‌ دارم،هرگز نگذارم غباری از غم بر رخسار معصوم این دو کودک بنشیند و تو در این‌ عهد بزرگ،مثل همیشه هم‌پیمان من‌ خواهی بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.