Skip to main content
فهرست مقالات

داستان (مست)

نویسنده:

(3 صفحه - از 86 تا 88)

کلید واژه های ماشینی : زن، اسماعیل، مادر، شیطان، ابراهیم، چاقو، طبقه، جرایم، نادر، داداش

خلاصه ماشینی:

"بسه،بسه دیگه!اینهمه نطق نکن و غزل نخوان!ببین مجید جان!تو که بچه کوچولو نیستی!ناسلامتی برای خودت مردی شده‌ای!من فکر می‌کنم وقتی آدمی به سن و سال کبیری رسید و نیک و بد را از هم تمیز داد،دیگر نباید مامانش از او بپرسد کجا بوده و چه می‌کرده!نگران مگران می‌شود چه حرفیه!من و داداشم ابراهیم از این جهات تا دلت بخواهد راحت و آسوده‌ایم. آقا نادر شوهر خواهر آقایان اسماعیل و ابراهیم، تنها مرد متأهلی است که در میان این جمع حضور دارد. تا زن بگیرید با اندک آزادیی هم که دارید بای بایکنید و اگر مادر زن داشتید وای وای بکنید!!» در میان شلیک خنده حاضرین،یک نفر از آنها می‌گوید: ولی آقا نادر!من یکی این فرمایشهای شما را باور ندارم؛می‌دانی چرا؟برای اینکه اکثریت مردان متأهل همین حرفهای شما را می‌زنند و بر گذشته افسوس می‌خورند و گاهی مجردها را از زن گرفتن بر حذر می‌دارند. دو تا چهار راه بالاتر چند تن از بچه‌ها محله را می‌بینند که در داخل یک حلبی هیزم ریخته و آتش روشن کرده و دورش جمع شده‌اند!عجب!مجید هم در میان این جمع است!او تا ابراهیم و اسماعیل را می‌بیند می‌پرسد: کجا؟چطور شد که از خانه بیرون آمدید؟ اسماعیل حرف وهن‌آوری می‌گوید: مجید از چنین پاسخی سر در گم می‌شود لیکن ساکت می‌ماند و چیزی نمی‌گوید. بعضی از بچه‌ها اعراض می‌کنند و اسماعیل در این میان یقه مجید را می‌چسبد و خیلی بیشتر از آنچه که خورانده بود کتکش می‌زند. احمد و مجید به سمت خانه اسماعیل می‌روند و دیگر بچه‌های محله پشت سر آنها به راه می‌افتند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.