Skip to main content
فهرست مقالات

ماجراهای واقعی از نگاه یک قاضی

(4 صفحه - از 76 تا 79)

خلاصه ماشینی:

"هر وقت از کنار بزرگراه رد می‌شوم آقا رمضان دیگری می بینم که مشغول جارو کردن است با خود می‌گویم شاید یکی از خطرناکترین شغلها را این قشر زحمتکش‌ دارند چرا که،هر شب درست در نقطه هدف و تیررس رانندگانی هستند که با سرعت و بی‌توجه به مقررات از کنار آنها می‌گذرند بیشتر که به فکر فرو می‌روم با خود می‌گویم‌ آیا این دیگری طلوع فجر فردایش را خواهد دید؟ راستی راننده کامیون که به جای رساندن‌ جسم نیمه‌جان آقا رمضان به بیمارستان از محل فرار کرده،و موجب مرگ او شده است آیا توانایی فرار در مقابل مکافات عمل و عذاب الهی را خواهد داشت؟آیا او فکر می‌کند مرگ‌ به سراغ او نخواهد آمد و آیا هیچ به فکرش‌ رسیده که خود روزی ممکن است نگاهش در آیینه ماشین دیگری برای همیشه خیره بماند؟ بی‌پرده هر وقت که رویا کنار آینه می‌ایستاد تا سرش را شانه بزند به خاطر نزدیکی با پنجره‌ کمی پرده را کنار می‌زد تا نور آفتاب به اتاق‌ بتابد کوتاهی دیوار ساختمان به حدی بود که‌ همسایه‌ها و حتی عابرین با کنار رفتن پرده‌ داخل اتاق را ببینند هرچه مادرش مرتب به او تذکر می‌داد که دخترم لب پنجره کنار آینه که‌ می‌ایستی،از بیرون کاملا پیداست یا جای آینه‌ را عوض کن یا پرده را کنار نزن توجهی‌ نمی‌کرد..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.