Skip to main content
فهرست مقالات

داستان آموزنده: آنجا که نمک میگندد

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : پنجره‌ها، کاخ، طلاق، معاویه، دختر، شهر، خدا، مروان، ظلم، کاخ پنجره‌ای به صحرا باز

خلاصه ماشینی:

"معاویه رو باطرافیان کرده گفت:در اینوقت روز با این هوای گرم یا مظلومی است که‌ برای استغاثه و دادرسی میآید و یا خائف و ترسانی است که خواهان پناه و امان است و بخدا سوگند هرکه باشد و هرچه بخواهد حاجتش را روا خواهم کرد و سپس دستور داد بدربانان بگویند اگر کسی آمد و اجازه ورود خواست فوری او را بحضور بیاورند،طولی نکشید جوانی وارد شد عرق‌ از سرورویش میریخت،آثار اضطراب و نگرانی در صورتش پیدا بود،سلام کرد و با لحن دردناکی‌ شروع بخواندن اشعاری باین مضمون کرد: معاویه!روزگار بر من تنگ شده،سختی و مصیبتی بمن روی آورده است که نزدیک‌ است عقلم را از دست بدهم!بفریادم برس!بخدا آنچنان گرفتار شده‌ام که گمان نمی‌کنم هیچکس‌ بگرفتاری من باشد،دادم را از دست ستمگر بگیر!ستمی که مرگ پیش آن خیلی سهل و سان‌ است و ستمگری که من بامید عدل و داد پیش او رفته بودم ولی افسوس از کسی که انتظار عدالت‌ داشتم بر من ستم کرد،محبوبم را از دستم گرفت!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.