Skip to main content
فهرست مقالات

شعر/ بجرم حقگویی شکنجه می بینید

شاعر:

(1 صفحه - از 62 تا 62)

خلاصه ماشینی:

"محمد حسین بهجتی-شفق بجرم حقگوئی شکنجه می‌بیند نسیم،آهسته می‌نالید از درد شفق دامان ز خون رنگین همیکرد ز داغی سینهء خورشید می‌تفت‌ بساط نور برمی‌چید و میرفت‌ فلک می‌ریخت بر صورت،ستاره‌ غم پنهان دل می‌کرد چاره‌ فرو می‌رفت دشت و دامن و کوه‌ بکام ظلمتب سنگین و انبوه‌ شتربانی در آن صحرای خاموش‌ «حدی»می‌خواند و دل میبرد از هوش‌ ز کوه و دشت همراه هم‌اغنام‌ بسوی شهر می‌رفتند آرام‌ توای زار مرغی مست و مدهوش‌ ز راه دور می‌لغزید در گوش *** در آن صحرا که از هر گوشه‌ای،غم‌ فرو می‌ریخت در دامان عالم‌ سواری خسته و فرسوده از بند زده بر چهرهء آلام،لبخند بروی ناقه‌ای بس تند و سرکش‌ نشسته پیرمردی دل پرآتش‌ به«یثرب»از دمشق آید به اجبار که در بند ستم باشد گرفتار عجب پیری جوانبخت و جواندل‌ خروشان دشمن سرسخت باطل‌ جوانمردی که جان بگرفته در دست‌ نموده حمله بر هر خائن و مست‌ دلیری؛یاور افراد مظلوم‌ طرفدار تهی‌دستان محروم‌ دل‌آگاهی ز خاصان پیمبر امام راستان یعنی«ابوذر» *** تنی چند از سیه دیوان بدخواه‌ چنین زیبا ملک را گشته همراه‌ نداده مهلتی تا گیرد آرام‌ ز شب تا صبح رانده،صبح تا شام‌ ز سیری تند و ناهمواری راه‌ ندارد فرصتی کز دل کشد آه‌ کند بر چشمش ار اشکی تبسم‌ ز هول ره نماید دست‌وپا گم‌ چنان جانکاه و جانفرساست جایش‌ که خون جاری شده از هر دو پایش‌ ز پای خسته او؛خون چکیده‌ ولی در راه حق با سر دویده!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.