Skip to main content
فهرست مقالات

یک داستان آموزنده/ آزادگی

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"*** آرنروز که هشام بن عبد الملک برای شکار از شهر خارج شده و آهوئی را که سگهای‌ شکاری تعقیب میکردند،دنبال مینمود باین جوان رسید و پس از آنکه عنان اسب را کشید و ایستاد در حالیکه یکدست را بکمر زده و با دست دیگرش گردن اسب را نوازش میداد،رو بجوان‌ کرد و گفت: پسر بچه!میتوانی آن آهو را بگیری و برای من بیاری. در همین هنگام لشکریان هشام رسیدند و در برابر وی تعظیم فراوان نمودند؛جوان لبخند تمسخر آمیزی بر لبانش نقش بست و در دل گفت:این بیچاره‌ها بجای آنکه برای خدای آفریننده‌ کرنش کنند؛در مقابل موجودی ضعیف و بیچاره و ستمگر سر تعظیم فرود میآورند هشام فرمان‌ جلب جوان را صادر کرد و خود بشهر برگشت،براریکه خلافت تکیه زد و سپس دستور داد جوان را احضار نمودند،جوان باروئی باز و قلبی گشاد در مجلس حاضر شد،در آنجا صاحبان نفوذ و قدرت در برابر خلیفه زانو زده بودند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.