Skip to main content
فهرست مقالات

یک داستان آموزنده/ حب جاه!

(5 صفحه - از 27 تا 31)

خلاصه ماشینی:

"آنگاه مأمون بسخن خود ادامه داد و گفت:وقتی پدرم خواست از مدینه بطرف‌ مکه حرکت کند،دستور داد دویست دینار در کیسهء سیاهی ریختند و بفضل بن ربیع گفت‌ این را برای موسی بن جعفر ببر و بگو خلیفه میگوید:ما در این ایام دست تنگ بودیم و بعد از این عطای ما بشما خواهد رسید!چون این وضع را مشاهده کردم برخاستم و جلو رفتم و گفتم:یا امیر المؤمنین!شما فرزندان مهاجرین و انصار و سایر افراد قریش و کسانیکه از حسب و نسب آن بی‌اطلاع هستی تا پنجهزار اشرفی زر سرخ عطا نمودی ولی به موسی بن جعفر که آن همه از وی احترام و تجلیل بعمل آوردی دویست دینار که اقل میزان بخشش توست‌ میدهی؟هارون گفت:ساکت باش!این حرفها بتو نیامده‌1 مأمون در اینجا سخن خود را خاتمه داد-او میخواست بگوید:چون آن موقع شب‌ حضرت موسی کاظم(ع)از خلافت وی که با وجود برادرش محمد امین که ولیعهد بود،تصورش‌ را هم نمیکرد،خبر داد و همینطور هم شد،او بحقیقت اهل بیت و امامت آنحضرت ایمان پیدا کرده و شیعه شده است،و از پدرش هارون نکوهش میکند که چرا در آخر حب جاه و دنیاپرستی‌ گریبانش را گرفت و بالاخره پاس احترام حضرت را نگاه نداشت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.