Skip to main content
قائمة المقالات

بن مایه های درد و رنج در شعر فرخی یزدی

مؤلف:

ISC (12 صفحة - من 11 إلی 22)

بخش گستردای از شعر و ادب ما بیان درد و رنج‌هاست. با این حال؛ درد و رنج‌هایی که شاعران هنرمند بدان‌ها پرداخته‌اند متفاوت است و می‌توان آنها را به چندین نوع تقسیم کرد: درد فلسفی، درد عشق و عرفان، دردهای فردی و دردهای اجتماعی، وقتی حافظ می‌گوید: میان نشد که چرا آمدم کجا رفتم؟ دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم این درد، درد فلسفی است و وقتی عطار نیشابوری می‌سراید که:کفر، کافر را و دین دیندار را اندکی دردت دل عطار را این درد، درد عشق و عرفان است و آنگاه که فردوسی می گوید: سرا دخل و خرج ار برابرشدی زمانه مرا چون برادرشدی این درد او دردی شخصی است. با خواندن دیوان فرّخی، شاعر آزاده یزدی، خواننده درمی‌یابد که غالب دردهای این شاعر، ریشه اجتماعی دارد. درد فرخی درد آزادی و برابری است. درد دهقانان و کارگران ستمدیده است. درد آزادگان جهان است. اندوه و درد فرخی از تنگدستی هم نیست: هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت با آنکه بن‌مایه درد و رنج فرخی اجتماعی است: ابیاتی در دیوانش دیده می‌شود که رگ و بوی عشق و عرفان دارد: در بادیه عشق اگرپای گذاری اوّل قدم آماده صد گونه بلا باش در این مقاله به جلوه های مختلف درد و رنج در دیوان فرخی‌پزدی پرداخته شده و به زمینه آنها و چگونگی بیان هر یک نیز اشاره می‌شود.


لمشاهدة محتوی المقال یلزم الدخول إلی الدخول الموقع.