Skip to main content
Article List

داستان خارجی: اشنایی با جهان داستانی لئونید آندریف

Writer:

(3 page(s) - From 32 to 34)

Automated keywords : جهان داستانی لئونید آندریف ، داستان ، میشکا ، لئونید آندریف پسر ، داستان کوتاه ، بیمار ، کلانتر ، کتاب ، رنگ ، قلب

خلاصه ماشینی:

"پنج دقیقه بعد به معاینه بیمار دیگری مشغول شد و در همان موقع نویسنده که آفتاب بهاری چشمش را می‌زد، از خودش می‌پرسید که چرا در بهار،آدم‌های سرخ مو در پیاده‌رو سایه‌دار راه می‌روند و در گرمای تابستان در زیر آفتاب،این دکتر هم سرخ‌مو بود و اگر گفته بود پنج-ده‌ سال دیگر عمر خواهد کرد... " کلانتر ابتدا مدتی آن‌قدر کشاله رفت که صدای جرق‌ جرق مفاصلش شنیده شد،بعد پاهایش را که چکمه‌های‌ براق داشتند دراز کرد،نگاهی از گوشه چشم به پسرک‌ انداخت و بعد چند سؤال را پشت هم ردیف کرد: "از کجا می‌آیی؟اسمت چیست؟کی هستی؟چه کاره‌ای؟" میشکا به همه این پرسش‌ها جواب داد: "میشکا،دهاتی،دوازده ساله،اربابم من را فرستاده است. " کلانتر همان‌طور که سینه جلو داده و پاشنه پا در عقب‌ خمیازه می‌کشید به بسته کتاب‌ها نزدیک شد و بدون این که‌ زور بزند آن را از جا بلند کرد و با لحنی حاکی از رضایت‌ خاطر گفت:"اوهو!" گوشه کاغذ بسته‌بندی پاره شده بود."


You should become a Enter to be able to see articles." class='alert-link'>Membership)