Skip to main content
فهرست مقالات

پنجره؛ جوهری سرگردان

نویسنده:

(2 صفحه - از 70 تا 71)

خلاصه ماشینی:

"بایزید گفتش: دریا شو تا بدبو نگردی. خسته شده‌ام از اینکه جوی کوچک سرگردانی باشم و از هر شیاری سر در بیاورم. یکی برود از جناب بایزید بپرسد، جوی کوچکی که می‌خواهد دریا شود، این همه آب از کجا بیاورد؟! دارد مرا صدا می‌کند: «حق نداری به مرداب شدن فکر کنی! یک موج بزرگ‌تر اوج می‌گیرد، آن‌قدر که او را می‌بینم: «تو باید بروی، اما نه به هر سمت و سویی. تو باید به سمت دریا بروی. اگر دریا شوم نیست می‌شوم! ـ اگر بمانی، بدبو می‌شوی! ـ اگر بیایم، نیست می‌شوم! آغوش دریا همیشه گشوده است. یا باید جوی همیشه سرگردان خسته‌ای باشم یا مردابی متعفن. برای جوی کوچکی که همیشه خودش بوده، چه انتخاب سختی‌ست که دیگر خودش نباشد! ولی انگار برای همیشه ماندن، باید به دریا رسید. مرا جوی کوچک خسته و سرگردان نمی‌پسندد! جاری می‌شوم و می‌خروشم: دریاب مرا، ای دریا!"

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.