Skip to main content
فهرست مقالات

زایر، شب، بلم

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : بلم، نخلها، رئوف، زائر، عبود و عبد الزهرا دست، عبد الزهرا دست به پارو، عبود، عبد الزهرا، پارو، شط

خلاصه ماشینی:

"زایر،شب،بلم (به تصویر صفحه مراجعه شود) فاضل،حلقه تابوت را گرفت و رئوف که ایستاده بود پایین‌ وانت‌بار،دست برد زیر تابوت و آهسته گفت:«مواظب باش. رئوف پرسید:«دیر نکرده؟» فاضل اول به ساعت شب نمایش نگاه کرد و بعد به آسمان. » و باز زانوی فاضل را چنگ زد،این‌بار محکم‌تر و خود را جلوتر کشاند:«صدایی نمی‌آد؟»دست پشت گوش برد و باز گفت:«گوش کن. بلم کنار پایش سینه به خشکی زد فاضل گفت:«چقدر دیر؟» زائر عبود شلنگ انداخت روی خشکی. طناب‌ بلم دستش بود و چفیه‌ای را چپ راست انداخته بود روی سر و گره زده بود زیر گلو گفت:«می‌زاشتم نیم‌ شب بشه یا نه؟» و دستور داد:«یالا. » فاضل اریب ایستاد و شانه تابوت را داد زائر عبود،او هم گفت:«بگیر عبد الزهرا. زائر عبود دشداشه‌اش را که گره زده بود روی کمر باز کرد. زائر عبود و عبد الزهرا دست به پارو بردند و به آرامی در لایه‌ای از سیاهی ناپدید شدند. عبد الزهرا دید یا ندید،ولی گفت:«شمرمدی؟» زائر عبود پارو زد:«لازم نیس..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.