Skip to main content
فهرست مقالات

نامه ای به یک دوست

نویسنده:

(4 صفحه - از 70 تا 73)

کلید واژه های ماشینی : کلاس ، ورجانی ، وروجک ، مبصر ، اجازه خانوم ، مدرسه ، خدا ، نمازخانه ، نگاه ، اسم

خلاصه ماشینی:

"وقتی پیچیدم توی راهرو یکنفر که کنار در کلاس‌ ایستاده بود سرش را دزدید. مبصر با دست زد روی میز و گفت:«برپا»همه باهم بلند شدند و یکصدا گفتد:«سلام صبح بخیر» بچه‌های کلاسهای دیگر مدرسه هم کم‌کم داشتند از بچه‌های کلاس من یاد می‌گرفتند که وقتی از جایشان بلند می‌شوند بگویند«سلام صبح‌به‌خیر». کیفم را باز کردم و گفتم:«بچه‌ها الان چی‌ داریم؟» همه باهم گفتند:«علوم!» گفتم:«خوب!کی می‌تونه بگه چرا من‌ تخته رو آروم پاک کردم؟» یکی از بچه‌ها که برعکس‌ همیشه آب دماغش آویزان نبود دستش را بلند کرد،ایستاد و گفت:«خانم اجازه مامان‌ ما هروقت عصبانی باشه‌ دماغمونو محکم پاک‌ می‌کنه. حتما شما هم عصبانی‌ نیستی!» خنده‌ام گرفت: -نه آروم پاک کردم که‌ گردوخاک تخته توی گلوم نره. به یکی از بچه‌ها که میز اول نشسته بود گفتم کتاب علومش‌ را آورد. -مبصر!مبصر!ورجانی چه کار کرده؟ دستش را گذاشته بود روی صورتش. -اجازه خانوم!زنگ تفریح ورجانی از کلاس بیرون‌ نمی‌رفت هرچی گفتم گوش نداد دستشو گرفتیم ببریم بیرون‌ یک دفعه محکم زد توی گوشمون. نشسته بود فکر کردم شاید می‌خواهد به من چیزی بگوید. رفتم کنار در دیدم وروجک رفت ته‌ سالن و سراغ قفسه خاک‌گرفته و زهوار دررفته‌ای که گوشه‌ نمازخانه بود کتابی را بیرون کشید. -اجازه خانوم!چی شده؟ یکی از بچه‌ها بود. خانم ما گفته است اگر چیزی خواستیم باید به شما بگویم من هم دوست دارم مثل بقیه مامان داشته باشم. شروع کردم به قدم‌زدن‌ رفتم تا کنار پنجره باران آرام شده بود. بعد از دفتر زدم بیرون وارد حیاط که شدم یادم آمد قدم‌زدن‌ زیر باران را خیلی دوست دارم."

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.