Skip to main content
فهرست مقالات

شب بندان (بریده ای از یک رمان)

نویسنده:

(8 صفحه - از 32 تا 39)

کلید واژه های ماشینی : کیایی ، بلیت ، خنده ، بلیت‌فروش ، مگه ، خدا ، خیال ، سرکار استوار عشقی ، پدر محمودی بلیت‌فروش ، عمه‌ام

خلاصه ماشینی:

"کیایی از همان زیر سرش را به طرف محمودی بالا می‌کشد و می‌گوید: «عادته،نمی‌شه ترکش کرد. کیایی می‌زند زیر خنده: «اگه اینو نمی‌گفتی،چی می‌گفتی!» محمودی می‌گوید: «قربون مرام آقا،ما چی می‌گیم و آقا چی می‌گه؟بابا نمی‌شه اینقدر پیله نکنی؟» هردو می‌افتند به صحنه‌سازی که از فکر و خیال جاکنم‌ کنند. سرکار استوار عشقی هم باورش می‌شود که کیایی راست می‌گوید و برای او دلسوزی می‌کند. آن وقت است که دم به دم رسول بلیت فروش می‌دهد که او هم‌ یک طرف دکان بقالی بساط راه انداخته: «پسر اگه ببرم،می‌دونم چیکار کنم. محمودی می‌گوید: «مگه همین بلیت‌فروشی کار ساده‌ای بود. با نوک دماغش ور می‌رود و سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «تازه اگه پدر دست پیش نمی‌گرفت و ریش گرو نمی‌ذاشت مگه خان‌جان می‌بردش سرکار... کیایی می‌گوید: «از خرده فرمایشهای خان‌جان دیگه نفسم بند اومده بود. چند تا سکه از ته جیبش بیرون می‌آورد، و با آنها ور می‌رود و جیرنگ جیرنگشان می‌اندازد و بعد می‌گوید: «خدایا به آبروی زهرا قسمت می‌دهم باری همه‌ بندگانت بساز و ما رو هم از این زندان هارون نجات بده». صدای زیروزیلش به هیکلش نمی‌آید: «چشم نخورین،چه هروهری راه انداختین!» کیایی جواب می‌دهد: «مگه تو ضامن خندهء ما هم هستی سرکار استوار؟» سرکار استوار عشقی با تلخ زبانی می‌گوید: -«تو دیگه درشو بذار ابله» محمودی،عشقی را سرجایش می‌نشاند: «سیگار تو بده و پولتو بگیر و راهتو بکش و برو،تو رو سنه نه؟». دماغ عقابی و کجکی خودش را می‌مالاند و بالا می‌کشد و می‌گوید: «تو از کجا فهمیدی؟نکنه بهت رسیده؟» در چشمان سیاه محمودی می‌شود نگرانی را خواند."

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.