Skip to main content
فهرست مقالات

فقط یک بار دیگر

نویسنده:

(2 صفحه - از 88 تا 89)

کلید واژه های ماشینی : جلال، صدای جلال از سنگر بغل، شهر، نگاه، امام، دستی گلویم، شوخی، پیچ کوچه، نه داداش، جلال شهرمان

خلاصه ماشینی:

"(به تصویر صفحه مراجعه شود) من و عیال ایستاده بودیم پشت خاکریز و حرف می‌زدیم که یک‌ مرتبه زهره را دیدیم که به طرف ما می‌آید. بی‌مقدمه‌ پریسد: -بالاخره من چیکار کنم؟منتظر بمونم یا نه؟» دهن باز کردم چیزی بگویم که صدای جلال از سنگر بغل دستی‌ بلند شد که: -نه داداش. » و او،با لحنی که بیشتر جدی بود تا شوخی،گفت: -«نترس داداش!من تا امام رو از نزدیک نبینم،نمی‌میرم!» و این بار که می‌خواسته به جبهه برود،اول با بچه‌ها رفته بودند جماران و او امام را دیده بود. انتظار،مثل گردبادی توی دلم می‌پیچید و آنرا خالی‌ می‌کرد،اما چرا کسی در نمی‌زد؟ (به تصویر صفحه مراجعه شود) صدای بازوبسته شدن در را که شنیدم،بی‌اختیار از جا پریدم و از پشت پنجره،حیاط را نگاه کردم. (به تصویر صفحه مراجعه شود) از خودم بدم می‌آمد،از این که من این لیاقت را پیدا نکرده‌ بودم،به«جلال»غبطه می‌خوردم. ماشین از شهر خارج شده بود و آهسته‌آهسته به طرف باغها می‌رفت."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.