Skip to main content
فهرست مقالات

شعر امروز کرمانشاه

کلید واژه های ماشینی : خواب ، زن ، آسمان ، غزل ، مرد ، آتش ، عشق ، زمین ، آب ، روز مرگ عشق لبان مرد

خلاصه ماشینی:

"امین شیرزادی مانده‌ام تا شب تردید به پایان برسد و هم آن قصه که گفتید به پایان برسد نور را سر بکشد حادثه‌ای شوم و غریب آخرین جرعة خورشید به پایان برسد گردش خوشة افلاک بپیچد در هم چرخة عشوة ناهید به پایا‌ن برسد جام جم بشکند و فکر خدایی نکند شوکت مجلس جمشید به پایان برسد عشق آغاز تپش‌های جنون در رگ ماست و از آن لحظه بترسید به پایان برسد سید جبار عزیزی شاعر مقیم خانة آواز می‌شود وقتی دلش به سمت شما باز می‌شود شاعر شبیه چشم شما صاف و روشن است با شور و شوق آینه هم‌راز می‌شود شاعر به وقت شعر سرودن پرنده شد بی‌هیچ بال راهی پرواز می‌شود با یک بهار سبز در آغاز فصل‌ها این عاشقانه خاطره‌پرداز می‌شود این اشک‌ها راز تو هستند بی‌دریغ این اشک‌ها برای دلم راز می‌شوند این لحظه‌های گرم غزل بر زبان من از بوسه‌های سبز تو آغاز می‌شوند اصغر عظیمی مهر گر‌چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده‌اند مادرت می‌گفت: دکتر‌ها جوابت کرده‌اند مرگ تدریجی است این دردی که داری می‌کشی منتهی با قرص‌های خواب خوابت کرده‌اند خواب می‌بینی که در سردشتی و گیلان غرب خواب می‌بینی که بر آتش کبابت کرده‌اند خواب می‌بینی می‌آید بوی ترش سیب کال پس برای آزمایش انتخابت کرده‌اند خواب می‌بینی که مسئولان بنیاد شهید بر در دروازه‌های شهر قابت کرده‌اند از خدا می‌خواستی محشور باشی با حسین خواب می‌بینی دعایت را اجابت کرده‌اند قصر شیرینی که از شیرینی‌ات چیزی نماند یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده‌اند با کدامین آتش، ای شمعی که در خود سوختی قطره‌قطره در وجود خود مذابت کرده‌اند؟ می‌پری از خواب و می‌بینی شهید زنده‌ای با چه معیاری نمی‌دانم حسابت کرده‌اند فرشاد فرصت صفایی جنگل به سوی فاجعه جاری شد، لب‌های خشک و سرد تبر خندید آواز بال نیمه‌شب جغدان در ذهن باد گرد جنون پاشید در برکة کنار افق ناگاه فریاد تور زخمی ماهی‌گیر آرامش مقدس آنجا را بر هم زد و میان هوا پیچید ابری سیاه شکل مصیبت شد، آواز نور در دل شب جان داد وحشت تمام پنجره‌ها را بست، طوفان سر مزار غزل رقصید  مردی تمام حادثه را طی کرد، شش سال روی دست زمین پژمرد هر لحظه‌اش به هیئت عفریتی از عمق چشم‌های زمان رویید بیست و چهار بار زمستان رفت، هر لحظه‌اش هزار برابر بود از روز مرگ عشق لبان مرد لب‌های زشت حادثه را بوسید  سیگار آخر از لب او افتاد، دودش شبیه چهرة مردی شد خاکسترش شبیه تگرگی سرخ در لحظة هبوط غزل بارید جمعه غروب آخر گورستان چشم گلاب روی زمین جوشید شش شاخه گل به روی زمین افتاد، عطر زنی در میان هوا پیچید سمیه قبادی باران گرفت رعد مهیبی در آسمان سوزاند آشیانة ما را به ناگهان از هر طرف بر آتش ما باد می‌وزید از هر طرف که فکر کنی سوخت آشیان دنیای ما خراب شد و آفتاب سوخت تاریک شد قشنگ‌ترین روزهایمان از من نماند هیچ به جز یک سکوت سرد از تو کمی نگاه، کمی روح مهربان حالا که بعد هزاران غروب، مرد !"

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.