Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: سبز سبز بر نخل های بلند

نویسنده:

(3 صفحه - از 16 تا 18)

کلید واژه های ماشینی : روستا، تانک، دختر، مربی، ستوان، مادرشان، عرب، دخترک سبزپوش و برادرش، سبز سبز، ترس

خلاصه ماشینی:

"البته چوپان‌ روستا که تمام گوسفندانش را در صحرا رها کرده و از ترس حملهء تانکهای شما به ده‌ آمده بود می‌گفت:با چشم خود دیده که‌ کامیون با تمام نفراتش در جاده مورد اصابت‌ گلوله تانکهای شما قرار گرفته و تمام‌ سرنشینانش آتش گرفته‌اند. من به‌ تمام مردم روستا،مخصوصا دخترک‌ سبزپوش و برادرش قول داده بودم که به هر قیمتی آنان را از روستا خارج خواهم کرد،تا اینکه توسط بعضی از سربازان واحد خود از یک موضوع بسیار خطرناک و مرگ‌آور مطلع‌ شدم. »فریاد سرهنگ‌ بلند شد که«خفه شو احمق،در این اردوگاه‌ کار به جایی رسیده که برای دشمن دلسوزی‌ می‌کنند؟مثل آن سه سرباز احمق؟پس‌ خبرهایی که به ما رسیده تماما درست بوده‌ است،مثل اینکه شما از جبهه‌های دیگر خبر ندارید ستوان؟در بین همین‌روستاهای به‌ قول شما بیچارگان جامانده چندین دستگاه‌ بی‌سیم کشف شده که گفت‌وشنود را برای‌ دشمن انجام می‌دادند،و فعل و انفعالات‌ ستونهای نظامی ما را به دشمن خبر می‌دادند مثل اینکه به شما در دانشکده‌ نظامی نگفته‌اند که؟؟؟ ؟؟؟؟ گفتم؟؟؟ غیراز؟؟؟ عرب؟؟؟؟ آنها اصلا؟؟؟ خواهش می‌کنم؟؟؟ از نزدیک؟؟؟ دل تاریکی؟؟؟ چیزی؟؟؟ گفت؟؟؟ دست؟؟؟ داشتم خارج؟؟؟ صدای دورگه؟؟؟ ستوان؟؟؟ بیرون کنند؟؟؟؟؟؟؟ جیپ فرماندهی؟؟؟؟ روستا حرکت کردیم. سرهنگ در چند قدمی وقایع را زیر نظر داشت دختر سبزپوش‌ جلو آمد و با تردید پرسید:«آقا،آمده‌اید که‌ ما را ببرید؟من و داداش امروز مامان را خواهیم دید؟»لبخند تلخی روی لبان کبود سرهنگ نشست و گفت:«معلوم می‌شود که تو خوب خودت را در دل این کثافتها جا کرده‌ای؟آنها با تو راز دل می‌گویند؟!» گفتم:«قربان آنها هم مثل ما عرب هستند و..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.