Skip to main content
فهرست مقالات

داستان (دیدار)

نویسنده:

(3 صفحه - از 32 تا 34)

کلید واژه های ماشینی : زن ، خدا ، اوس ید الله ، مگه ، سلطنت خانم ، آب ، محبوبه خانم ، آدم ، جونم ، خدابیامرز

خلاصه ماشینی:

"سلطنت خانم چادر رنگ‌ورو رفته‌اش‌ را روی سر،جابه‌جا کرد و یک دسته کاغذ کهنهء مهر و امضا شده را که زیر بغل داشت‌ دست به دست کردو گفت:«خدا مرگم‌ بده دختر،چرا اینقدر پیر شدی؟خاک بر سرم کنن که تو رو نشناختم،بیا جلو ببینم‌ اینجا چه می‌کنی؟» محبوبه خانم به سردی خودش را از آغوش سلطنت خانم جدا کرد،کمی از او فاصله گرفت و در حالی‌که به صورت‌ چروکیده و استخوانی سلطنت خانم خیره‌ شده بود،گفت:«مثل اینکه خیلی وقته که‌ خودتو توی آینه نیگاه نکردی؟تو هم دست‌ کمی از من نداری خانم،بدجوری نخ‌نما شدی جونم». سلطنت خانم گردن کج خود را راست‌ کرد و گفت:«آره ننه‌جون خیلی وقته که‌ خودمو توی آینه نیگا نکردم. محبوبه خانم که چارزانو روی زمین‌ نشسته بود و مثل ننوی بچه تکان‌تکان‌ می‌خورد،مشتی به سینه‌اش زد و گفت: «خدا نیامرزه اون اوس ید الله رو که پناهمو ازم گرفت و بی‌سرپناهم کرد."

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.