Skip to main content
فهرست مقالات

کلمه های بن بست (خاطره)

گزارشگر:

(2 صفحه - از 38 تا 39)

کلید واژه های ماشینی : روستا ، معلم ، شادی ، چادر ، مدرسه ، میز و نیمکت‌ها بالا ، لهجهء بلوچی ، اهالی روستا بلوچ ، گرد و خاک ، کلاس اول

خلاصه ماشینی:

"احساسی همراه با اضطراب و شادی داشتم؛چرا که‌ عشق و علاقهء معلمی و رفتن به کلاس درس از طرفی خوشحالم کرده‌ بود و از سوی دیگر رفتن به محیطی ناآشنا و غریب نگرانم می‌کرد. حدود دو و نیم تا سه سه ساعت،با موتور جاده‌ای خاکی و موج‌دار را پیمودیم تا به حاجی‌آباد،که روستایی‌ بر سر چهارراه بود،رسیدیم،از آن‌جا راه رحیم آباد را پرسیدیم مسیری‌ را به سوی جنوب شرقی نشانمان دادند و چون مسافت را پرسیدیم‌ شانه‌ای بالا انداختند و گفتند:«همین پسک پل»1. نام روستا را از شخصی پرسیدیم و او با گفتن«بقرایی»،تبسم شادی را از لب‌های ما محو کرد و با چوب‌دستی خود مسیر رحیم آباد را نشان داد و گفت:«همین پسک پل». داخل چادر که شدم،بچه‌ها از روی میز و نیمکت‌ها بالا می‌رفتند و از میزی به میز دیگر می‌پریدند و با سروصدا و خنده‌هایشان قشقرقی به‌ پا کرده بودند."

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.