Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: بگو مرا نکشند (خوان رولفو)

نویسنده:

مترجم:

(8 صفحه - از 116 تا 123)

کلید واژه های ماشینی : داستان ، دن ، دن لوپه ، خوان رولفو ، خاک ، خوونسیو ، ماجرا ، خوستینو ، مرد ، فکر

خلاصه ماشینی:

"حالا دیگر صبح شده بود و هنوز آنجا بود،دست و پا بسته به تیر،منتظر. اما بعد که خشک‌ سالی رسیده بود و خوونسیو دیده بود که گاوهایش یکی یکی پیش چشمش از گرسنگی تلف‌ می‌شوند و رفیقش دن لوپه هم همان‌طور سر حرفش ایستاده و نمی‌گذارد او گله‌اش را توی آن‌ مرتع به چرا ببرد،به این فکر افتاده بود که پرچین حصار مرتع را سوراخ کند و گلهء زار و نزارش را سر بدهد تا توی آن مرتع دلی از عزا در بیارند. آن وقت خوونسیو هم ناچار شده بود دوباره پرچین را سوراخ کند. خلاصه کار به اینجا کشید که روزها سوراخ پرچین را می‌بستند و شبها او بازش می‌کرد،در تمام این مدت هم گله‌اش کنار پرچین منتظر بود-همان گله‌ای که پیشتر فقط به بوی علف زنده بود،اما یک پرش هم به دهنش نمی‌رسید. به همین خاطر برایش مشکل شده بود تصور کند این‌ جوری می‌میرد،بی‌هیچ مقدمه،یکباره،در این سن و سال،بعد از عمری تلاش برای پس زدن‌ مرگ،بعد از تلف کردن بهترین سالهای عمرش در فرار از این گوشه به آن گوشه،حالا که به خاطر آن همه مصیبت و فرار از هر کس و ناکس،مشتی پوست و استخوان شده بود،خشک و چغر مثل چرم. بعد سوزشی توی شکمش احساس کرد که وقتی مرگ را دورو بر خودش می‌دید به سراغش می‌آمد،چشمهاش فراخ می‌شد و دهنش پر می‌شد از آب شوری که ناچار بود به زور قورتش بدهد. خیلی‌ سخت است که آدم وقتی از بچگی درآمد بفهمد آن کسی که می‌بایست به‌اش تکیه کند و ازش‌ قوت بگیرد خیلی وقت پیش مرده."


برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت)