Skip to main content
فهرست مقالات

نان تلخ

نویسنده:

مترجم:

(5 صفحه - از 37 تا 41)

کلید واژه های ماشینی : بیمارستان ، پرستار ، قابله ، پول ، آب ، ماما لاورن ، مرد سفیدپوست ، فکر ، قابله بالای سرش ، دکتر سفیدپوست

خلاصه ماشینی:

"قابله بالای‌ سرش رفت و گفت:«منم!آمده‌ام!» جینی تکانی خورد،قابله نگاهی‌ کرد و پرسید:«چند سالشه؟» رابرت گفت:«هفده سال. » رابرت با دستهای پرتوانش او را برداشت و به سینه‌اش فشرد و گفت:«خیلی داغه!» قابله جلو افتاده بود. قابله در را گشود و به مرد سفیدپوستی که پشت‌ فرمان نشسته بود گفت:«این زن‌ باید بره بیمارستان... کامیون‌ در برابر در پشت بیمارستان که‌ مخصوص سیاهان بود توقف کرد. رابرت در حالی که جینی را همچنان‌ بر سر دو دست گرفته بود از کامیون‌ پایین آمد،و از مرد سفیدپوست‌ پرسید:«چقدر باید بدم؟» مرد گفت:«هیچی. رابرت از در جلو بیمارستان‌ بیرون رفت و به سرعت خودش را به جاده رساند،در هوای سرد بیرون بود که متوجه شد در راهرو بیمارستان عرق می‌ریخته است، هوای سرد از درزهای لباسش می- گذشت و دست به دست عرق او را می‌آزرد. داستان رابرت را شنید و در اثنای آن خوب سرش را تکان‌ داد تا به او فهمانده باشد که مانند این داستانها را شست هفتاد بار شنیده‌ است. بار دیگر ناگهان وارد هوای سرد شد،و راهی را که‌ دوان‌دوان آمده بود دوان‌دوان‌ برگشت تا به کوچهء خاکی رسید. ماما لاورن شنید و گفت:«پس‌ تو پنجاه دلار می‌خوای؟ببینم،فکر می‌کنی که بتونی از جای دیگری‌ این پولو گیر بیاری؟»اما منتظر نشد که رابرت بگوید نه. خواهر روحانی آرام و بی‌سروصدا پول را برداشت،شمرد؛ بعد یک قبض نوشت و به او داد و گفت:«ببر بده به پرستار. -می‌تونم در ترتیب دفن زنت‌ به تو کمکی بکنم؟ پرستار چیزی به کشیش داد که او را به رابرت رد کرد-و آن‌ همان پنجاه دلار بود."


برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.