Skip to main content
فهرست مقالات

برشی از کتاب «دا» درد فراق

کلید واژه های ماشینی : خدا ، حرف دا گریه بچه‌ها ، نگاه ، فکر ، پیکر بابا ، صدای گریه همکاران بابا بلند ، حضرت زینب ، احساس ، صدای گریه بچه‌ها ، حرف‌های دا و گریه‌هایش

خلاصه ماشینی:

"چرا ناراحتی می‌کنی؟مگه بابا خودش نخواسته بود؟ مگه خودش نگفته بود این راه شهادت داره، مجروحیت داره؟حتی ممکنه دست و پایم قطع بشه. وقتی سرباز سجاده و ضبط بابا را دستم‌ داد و گفت:آقا سید این چند روز دائم نوار قرآنش‌ روشن بود،دیگر توانستم طاقت بیاورم و بایستم. دیروز که گفت؛مسؤولیت دا و بچه‌ها را به تو می‌سپارم،درست نفهمیدم چه می‌گوید و از من چه‌ می‌خواهد ولی این لحظات،سنگینی کاری را که به‌ عهده‌ام گذاشته بود روی شانه‌هایم حس می‌کردم. نورانیت چهره‌اش‌ آن‌قدر زیاد بود که وقتی کفن را باز کردم تا چند لحظه‌ جرأت نکردم به صورتش دست بزنم. حال با اطمینان از رفتن بابا بیرون می‌رفتم و این خیلی برایم سخت و سنگین بود. از بین آنها زینب جلوتر آمد و با لحن کودکانه‌اش پرسید:بابا شهیدشده،نه؟ حس کردم همه وجودشان چشم‌شده و منتظر جوابی هستند که از ذهان من بیرون می‌آید. به خودم گفتم: حد اقل ما چند نفر موقع دفن بابا دوروبرش هستیم‌ ولی اینها چی؟ما حتی اسمشان را هم نمی‌دانستیم‌ که روی قبرشان بنویسیم. یک‌لحظه‌ احساس کردم بهتر است خودم پیکر بابا را توی قبر بگذارم. ولی وقتی به‌ عقب برگشتم و بعد به سربازها و کسانی که آنجا بودند نگاه کردم،احساس کردم این کارم درست‌ نیست. تکه سنگی شکسته‌ آوردند و آقای پرویزپور با رنگ سیاه رویش نوشت: شهید سید حسین حسینی نحوه شهادت اصابت ترکش تاریخ 9531/7/5 پی‌نوشت: (1)-منظور شاعر این بود که بعد شهادت‌ حضرت،دنیا برای ما تاریک‌شده و ما در غم و دلتنگی‌ که سیاه و تاریک است تنها مانده‌ایم."


برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.