Skip to main content
فهرست مقالات

تحلیلی از مسخ کافکا

نویسنده:

(3 صفحه - از 46 تا 48)

کلید واژه های ماشینی : مسخ ، کافکا ، حشره ، مسخ کافکا ، داستان ، سیب ، مسخ کافکا داستان تنهایی انسان ، اجتماع ، قهرمان ، انسان

خلاصه ماشینی:

"در ابتدای داستان گره‌گوار شغل خودرا چنین توصیف میکند: چه شغلی را انتخاب کرده‌ام!هر روزدر مسافرت!دردسرهایی که بدتر از معاشرتبا پدر و مادرم است!بدتر از همه این زجرمسافرت یعنی عوض کردن ترنها،سوار شدنبه ترنهای فرعی که ممکن است از دست برود،خوراکهای بدی که باید وقت و بیوقت خورد!هر لحظه دیدن قیافه‌های تازه مردمی که انساندیگر نخواهد دید و محال است که با آنهاطرح دوستی بریزد!»2 گره‌گوار از شغلش ناراضی است و هم ازرئیس اداره‌اش که انسان بی‌احساسی است وخود را خدایی میداند که از پشت میز به کار-مندان حکومت میکند،هیچ راهی برای فراراز او و آن دستگاه ظالمی که او نماینده‌اشمیباشد نیست. داستان مسخ نمونهبارزی از یک قصه سوررئالیستی محسوب میشودکه در آن نویسنده از آمیختن واقعیت با خیالمعجونی ساخته است که می‌توان آنرا یک اثرهنری معاصر نامید ولی نتیجه‌ای که کافکامیخواهد از نوشتن این قصه بگیرد این استکه گره‌گوار با حشره شدن خواسته است ناخودآگاه از دنیای«واقعی»که همان جامعه با تمامقراردادهای تحمیلی خود باشد فرار کند وبه دنیای خیالی و سوررئالیستی حشره‌ای آزاداز این قراردادها پناه ببرد. آیا در داستان مسخ وقتی کهپدر گره‌گوار با پرت کردن سیب فرزندش راتنبیه میکند این عمل اشاره‌ای به خدا نیستکه انسان را بخاطر خوردن سیب تنبیه کرد!بنابراین آیا میتواند دگرگون شدن گره‌گواراز انسان به حشره کنایه‌ای از دگرگون شدنوضع انسان پس از ارتکاب گناه در بهشت باشد؟با توجه به این نکته که گره‌گوار پیش از مسخشدن و هنگامیکه هنوز انسان بود از شغلشرضایت نداشت آیا میتوان گفت که انسان هم ازبهشت خسته شده بود و تمام زیبایی‌ها و مزایایآنرا به یک سیب فروخت؟و آیا بطورکلینمیتوان نتیجه گرفت همانطور که گره‌گوار دراداره‌اش احساس پوچی میکرد انسان همدر بهشت چنین احساسی داشت بطوریکه یکسیب توانست حس کنجکاوی او را برانگیزد؟در بهشت آدم و حوا تمام آزادی‌ها را داشتندولی فقط خوردن سیب از درخت معرفت برآنها منع شده بود."


برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.