Skip to main content
فهرست مقالات

سرگذشت رستم و سهراب به روایت منداییان

نویسنده:

(14 صفحه - از 138 تا 151)

کلید واژه های ماشینی : رستم ،اسب ،یزد ،شاه ،جوان ،زال ،سرگذشت رستم و سهراب ،خواب ،خاقان ،هنر ،کشتی ،پهلوانان ،مادر ،داستان ایرانیان پسر رستم سهراب ،سرباز ،داستان ،پادشاه ،سی‌مرغ ،سهراب به روایت منداییان ،نیرو ،جامعه‌شناسی ،ایران ،داستان رستم و سهراب ،سخن ،قدرت ،کتاب ،سهراب پسر رستم ،خاقان چین ،پسر رستم ،شاه ایران

خلاصه ماشینی:

"» از این رو،رستم سه روز را نزد آنها ماند و سپس نزد خاقان آمد و گفت: «من دختر را دوست می‌دارم،او را به من بده!»خاقان پاسخ گفت«به‌ شادمانی،چرا که در دنیا مردی برتر از تو نیست،دختر من مدت‌ها است که‌ مشتاقت بود. رستم دیگر بار لبسا مبدل پوشید سوار بر اسبش شد و چهار نعل‌ تاخت تا ببیند سواری که بر بلندای تپه ایستاده و در حال تماشاست کیست؟ رستم به بالا رسید،جوان به پدرش سلام کرد و بدو گفت:«نام شما رستم‌ نیست؟»قلب رستم برای او از دست شده بود،عشق و علاقه عظیمی به او احساس می‌کرد. آنان همچنان در اندوه بودند تا اینکه سمیرغ به سوی زال پرواز کرد و از رستم پرسید:«تو را چه شده است رستم؟پسرت را کشته‌ای؟»رستم با ناله و فریاد گفت:«خواهش می‌کنم!خواهش می‌کنم!راهی بیاب تا از این تنگنا خلاصی یابم!» سمیرغ این موهبت را از ایزد داشت،که اگر زخمی را می‌لیسید،آن علاج‌ می‌یافت. با میل،من او را بر سرم حمل‌ خواهم کرد!» آنها جوان را در جعبه‌ای قرار دادند،دختران رستم آمدند و او را بوسیدند و گفتند:«ما او را بعد از یک سال به سلامت خواهیم دید!چنین باد!» سیمرغ آنها را تسلی داد و گفت:«اشک نریزید!»چرا که او یک‌ پرنده‌ی معمولی نیست فرشته‌ای است که قدرتش برگرفته از«سیمات حی» (گنجینه‌ی حیات)که در نزد ملکه زیوا بود،است. برخاست و خود را پیش روی سیمرغ انداخت‌ بوسیدش و گفت:«من از تو سپاسگزارم!تو مرا دوباره به دنیا بازگرداندی!» مردمان بسیاری آن روز برای دیدن آن معجزه گرد آمده بودند و تحت‌ تأثیر قرار گرفتند و از آن لحظه،آن مکان الطیب نامیده شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.