Skip to main content
فهرست مقالات

قصه زنی از اهل باث

شاعر:

(7 صفحه - از 341 تا 347)

کلید واژه های ماشینی : زن، پیر، زنی از اهل باث، شاه، مرد، نجابت، فقر، پیرزن، نجیب، جوان

خلاصه ماشینی:

"اما من از تو پرسشی میکنم،چیست که زن بآن بیش همه چیز رغبت دارد اگر جواب دادی جان ترا می‌بخشم،و اگر نتوانی که در حال پاسخ بدهی بتو یک‌سال و یک روز مهلت میدهم تا بروی و بجوئی و بیاموزی و پاسخ بیاوری،و از تو عهد و پیمان‌ میخواهم که در روز وعده همین‌جا تن خود را تسلیم کنی. سرهنگ در جواب او گفت:«مادر جان،اگر من نتوانم‌ جواب این سؤال را بدست بیاورم که بر زنان از همه محبوبتر چه چیز است عمرم عن قریب‌ منقضی خواهد شد،اگر بتوانی که مرا مطلع کنی اجر و مزدی شایان بتو خواهم داد. اما زن پیرش متبسم بود و از او امید محبت داشت و عاقبت بسخن درآمد که«ای شوهر ارجمند،چشم بد از تو دور باد،بگو بدانم که‌ آیا همهء سوارگان و سرهنگان با زن خود چنین معامله می‌کنند،آیا این رسم و عادت‌ دربار شاه آرثور است؟آخر مگرنه من زن و معشوقهء توام؟مگرنه من آنم که ترا از مرگ رهایی داد؟چه گناهی کرده‌ام،و چرا این شب اول با من چنین رفتار می‌کنی؟تو بسان مردی مینمائی که از عقل و هوش بیگانه گشته باشد. پیرزن گفت:پس بیا مرا ببوس‌ تا با یکدیگر خشمگین نباشیم،و بدان که من ترا هم محبوبهء جوان و زیبا خواهم بود و هم زن وفادار پرهیزگار، گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم اگر فردا تو مرا در جمال و نیکوئی از بانوان و شهزادگان عالم ذره‌ای کمتر یافتی از مرگ و زندگی آنچه پسندیدی دربارهء من روا دار»."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.