Skip to main content
فهرست مقالات

حکمت خسروانی

نویسنده:

(8 صفحه - از 35 تا 42)

کلید واژه های ماشینی : مغان، مادی، مینوی، نور، حکمت خسروانی، زرتشت، مغ، سهروردی، عرفان، جهان

خلاصه ماشینی: "بنگریم که خواجه درباره آموختن درس مقامات معنوی و عرفان و حکمت به کجا اشاره می‌کند: بلبل ز شاخ سرو به گل بانگ پهلوی می‌خواند دوش درس مقامات معنوی یعنی بیا که آتش موسا نموده گل تا از درخت نکته توحید بشنوی مرغان باغ قافیه سنجند و بذله‌گوی تا خواجه می‌خورد به غزل‌هایی پهلوی(98) تنها چند موردی از شاعران، جهت عنایت و شناخت و دلبستگی‌شان به فلسفه ایران باستان و حکمت خسروانی مغان نقل می‌شود، چون کمتر اندیشمند و شاعر حکیم و فیلسوفی را می‌توانیم نشان کنیم که از سده سوم هجری به بعد، زیر نفوذ این جریان فلسفی و اندیشه‌گری نبوده باشد، از هاتف اصفهانی‌ست: دوش از سوز عشق و جذبه شوق هر طرف می‌شتافتم حیران آخر کار شوق دیدارم سوی دیر مغان کشید عنان چشم بد دور، خلوتی دیدم روشن از نور حق، نه از نیران هر طرف دیدم آتشی کان شب دیده در طور موسی عمران پیری آن‌جا به آتش افروزی به ادب گرد پیر مغ بچگان همه سیمین عذرا و گل رخسار همه شیرین زبان و تنگ دهان عود و چنگ و نی و دف و بربط شمع و نقل و گل‌و می و ریحان ساقی ماهروری و مشکین موی مطرب بذله‌گوی خوش الحان مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور خدمتی را تمام بسته میان من شرمنده از مسلمانی شدم آن‌جا به گوشه‌ای پنهان پیر پرسید کیست این، گفتند: عاشقی بی‌قرار و سرگردان گفت:جامی دهیدش از می ناب گرچه ناخوانده باشد این مهمان ساقی آتش‌پرست و آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش سوخت هم کفر از آن و هم ایمان مست افتادم و در آن مستی به زبانی که شرح آن نتوان این سخن می‌شنیدم از اعضا همه حتی الورید و الشریان که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو نمونه دیگری از عصمت بخارایی نقل می‌شود: سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش به طلب‌کاری ترسا بچه باده فروش پیشم آمد ز سر کوچه پری رخساری کافری، عشوه‌گری، زلف چو زنار به دوش گفتم این کوی چه کوی است و نورا خانه کجاست ای مه نو، خم ابروی تو را حلقه به گوش گفت تسبیح به خاک افکن و زنار به بند سنگ بر شیشه تقوا زن و پیمانه به نوش بعد از آن پیش من آ، تا به تو گویم سخنی راه بنمایم اگر بر سخنم داری گوش دین برافگنده و مدهوش دویدم در پیش تا رسیدم به مقامی که نه دین ماند و نه هوش دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست از خم باده عشق آمده در جوش و خروش بی می و مطرب و ساقی همه در عیش و سرور بی می و جام و صراحی همه در نوشانوش چون سر رشته ناموس به رفت از دستم خواستم تا سخنی پرسم ازو، گفت خموش این نه کعبه است که بی‌پا و سر آیی به طواف وین نه مسجد که چنین بی‌ادب آیی به خروش این خرابات مغان است، درو رندان‌اند از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.