Skip to main content
فهرست مقالات

چارلی

نویسنده:

(11 صفحه - از 147 تا 157)

خلاصه ماشینی:

"چشم پزشک:واقعا لازمه؟ مرد جوان:پدر بزرگ باید تیر اندازی کنه. ) چشم پزشک:دنبال چی می‌گرده؟ مرد جوان:(بدون اینکه به دکتر جوابی بدهد)پدر بزرگ!آروم باش!او اینجاست. تفنگ را از دوشش پائین آورده و به حالت آماده شلیک رو به گوشه صحنه می‌گیرد بلند می‌شود و با قدمهای کوتاه به طرف نوه‌اش می‌رود)کجا؟اون کجاست؟اونجاست؟ مرد جوان:آروم باش پدر بزرگ،بزار این عینک رو به چشمت بزنم. چشم پزشک:واقعا بهتر می‌بینید؟ پدر بزرگ:(با دقت به او نگاه می‌کند)اون کیه؟ مرد جوان:این دکتره. )می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ مرد جوان:(سریع به طرف تو می‌رود)چی می‌بینی؟ چشم پزشک:(به سرعت از جایش تکان می‌خورد،دور اتاق می‌چرخد و دست‌هایش را با عصبانیت حرکت می‌دهد)برای یک دانشمند واقعی هیچ چیز لذت بخش‌تر از دیدن موفقیت روشن شخصی یک نفر،سازماندهی نیروهای کور طبیعت و هماهنگ کردن حرکات اجزای اون نیست. مرد جوان:چرا می‌خواستی که پدر بزرگ به یه هدف یا یه پرنده تیراندازی کنه؟ چشم پزشک:به خاطر انسانیت و به خاطر حفظ قوانین اخلاقی که برای زندگی اجتماعی بشر بوجود اومده. مرد جوان:حالا چرا می‌خواستی تفنگ پدر بزرگ رو بگیری؟ چشم پزشک:فکر کردم. پدر بزرگ:دیدمش(آماده می‌شود و نشانه‌گیری می‌کند دست دکتر در حالی که دستمال سفیدی را تکان می‌دهد از زیر مبل بیرون می‌آید) مرد جوان:حالا درست شد. اول به پدر بزرگ و بعد یه مرد جوان نگاه می‌کند و به آرامی مشتش را باز می‌کند) چشم پزشک:در رفت! سکوت) مرد جوان:(از پشت کمد بیرون می‌دود و به در که هنوز باز است خیره می‌شود)زدیش!پدر بزرگ:(آرام تفنگش را زمین می‌گذارد و دست‌هایش را نرم می‌دهد)خلاص شدم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.