Skip to main content
فهرست مقالات

حسی که هر شب با من می میرد

نویسنده:

(2 صفحه - از 260 تا 261)

کلید واژه های ماشینی : حس، رنگ، نقاشی، پوستم، عابران، نگران دستهای پدر، صورتم، آتش، بنزین آغشته، هستی

خلاصه ماشینی:

"پدرم را به خاطر می‌آورم با لباسهای کم‌رنگ و سفید؛مهربان،با چابکی جوانی بیست ساله در صورتی که سی سال داشت؛با قدی بلند حدود سه‌ برابر قد من؛لاغر با پوستی مهتابی،چشمهایی‌ روشن،چهره‌ای خندان،که بیش از اینکه سلام را تداعی کند،صبح بخیر را تداعی می‌کرد و شروع‌ هستی را. در گردشها و پیاده‌رویهای خانوادگی به‌ محض اینکه دستم را می‌گرفت(آنگاه که دو،سه ساله‌ بودم)،همه چیز رنگین‌تر از همیشه می‌شد: صورتش،صورتهایمان،عابران و اسفالت و سنگفرش که سایه‌ها بر آنها به بنفش گرایش داشت‌ -درست مثل تابلوهایی که حدود سیزده سال بعد تصویر می‌کرد. وقتی‌ مدلش می‌شدم،لحظات دیر می‌گذشت و تمام‌ دلخوشی من این بود که بعد از اعلام استراحت، تابلوی ناتمامش را ببینم و اگر نگاهم در آن پوزسیون به‌ او بود،از لابلای نگاههای کوتاهی که به من‌ می‌انداخت حدس آنکه کدام بخش از فیگور یا حتی‌ کدام بخش از صورتم را کار می‌کند،کنجکاوی‌ خاصی را در من برمی‌انگیخت. این اولین باری بود که صورت اطرافیان‌ رنگ باخت حتی لباس مادر،رنگ گلهای باغچه و درختان سبز و زمین،من در این فضای بی‌رنگ نگران‌ دستهای پدر بودم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.