Skip to main content
فهرست مقالات

گرگ

نویسنده:

مترجم:

(5 صفحه - از 238 تا 242)

خلاصه ماشینی:

"به قرار معلوم‌ این داستان را اغلب بازگفته بود،زیرا که بسیار روان می‌گفت،و سر کلمه‌هایی که برای گویایی و روشنی‌ توصیف برگزیده می‌شد،مردد نمی‌ماند: حضرات،من هرگز شکار نکرده‌ام،پدر من هم‌ شکار نکرده است،پذربزرگ من هم شکار نکرده است، پدر پدربزرگ من هم شکار نکرده است. و این پدر پدربزرگم،پسر مردی بود که بیشتر از همهء شما شکار کرد. پدر پدربزرگ من به‌ هنگامی تولد یافت که پدرش در تعقیب روباهی بود و ژان دارویل رشتهء پویهء خویش نگسست،اما بد و بیراه‌ گفت:«ای داد و بیداد!این ناکس هر آینه برای بوق جان‌ کنش شکار عجله داشته است. دو بچه را خورده بود،دست زنی را فرو داده بود؛همهء سگان نگهبان ولایت را خفه کرده بود و بی‌پروا پای به محوطه‌ها می‌نهاد و برای بوکشی به‌ پشت درها می‌آمد. این دره سنگلاخ بود، صخره‌هایی درشت سدی در آن پدید آورده بود و هیچ‌ مفری در میان نبود،و گرگ که راه پیش نداشت و عرصه‌ بر وی تنگ شده بود،برگشت. اما صیاد نیرومند، پیش از آنکه به نبرد بپردازد،برادرش را در چنگهای‌ خویش گرفت و روی صخره‌ای نشاند و سنگهایی را پشتوان سری کرد که دیگر لکهء خونی بیش نبود،و آنگاه،چنان‌که گویی که با آدم کری حرف می‌زند،بر گوشهای وی بانگ زد:«نگاه کن ژان،نگان کن!» سپس به سوی غول جست. آنگاه فرانسوا بغلش کرد و برد و آمد و به پاهای‌ برادر بزرگ انداخت و با صدایی آمیخته به تأثر تکرار کرد:«بفرما،بفرما،بفرما،ژان عزیزم،ببین،آوردمش!این‌ جنازهء گرگ است!» سپس،و جسد را روی یکدیگر،بر پشت اسب،به‌ روی زین جای داد و به راه افتاد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.