Skip to main content
فهرست مقالات

برادر

نویسنده:

(6 صفحه - از 60 تا 65)

خلاصه ماشینی:

"اما حالا کار به‌ جایی رسیده بود که یک مشت خلافکار و دزد و قاچاقچی، شده بودند سردسته عزاداری و برای او می‌خواندند:«که، با آل علی هرکه در افتاد ورافتاد... بنال دیگه،چه گلی رو سرم بریزم؟ هان؟» عباس ملایم و دلسوزانه گفت:«آخه می‌خوای دختر تو با پول قاچاق بفرستی خونه بخت؟زنت حاضره پول حروم‌ تو خونت خرج کنه؟» اکبر کفری شده بود با خشم و کمی مسخرگی گفت: «مرشد!پول حلال کجا ریخته برم جمع کنم؟کوری؟ نمی‌بینی یه عمر دارم مثل سگ پاسوخته دنبال یه لقمه‌ نون می‌دوم؟» اکبر رو گرداند و راه افتاد. اکبر به فکر رفته بود،آهی کشید و گفت:«اگه این کار به‌ خیر و خوشی به انجام برسه،به ابو الفضل قسم پشت دستم‌ رو داغ می‌کنم!همین یه بار... اکبر دستپاچه گفت:«چی‌ شده مگه سرکار؟» مأمور بدون اینکه به اکبر جوابی بدهد رفت پشت ماشین، مأموری گونیها را از بالای ماشین پرت می‌کرد پایین، مأموران دیگر آنها را باز و خالی می‌کردند. اکبر باز سیلی دیگری به گوش‌ او زد،گفت:«می‌گم اینا چیه؟»آن‌گاه یقه عباس را گرفت‌ و گفت:«چرا لالمونی گرفتی؟هان؟» اکبر چنان خشمگین،سیلی می‌زد و دشنام می‌داد که‌ انگار باورش شده بود. » اما اکبر می‌دانست که عباس با آن سبیل مثل حرمله‌ و چشمانی که سفیدی فراخ داشت و موقع ترس و خشم رگهایش قرمز و مخوف می‌شد،به اندازه یک‌ مرغ هم دل نداشت. با خود فکر کرد الان توی خانه چه‌ خبر است؟چند روز پیش مأموری آمده و خبر آزادیش را آورده بود،اما هرچه عباس پرسیده بود،گفته بود چیزی‌ نمی‌داند؛فقط این را می‌داند که مقصر اصلی لو رفته است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.