Skip to main content
فهرست مقالات

علمدار

نویسنده:

(6 صفحه - از 97 تا 102)

خلاصه ماشینی:

"صدای وزوز پشه‌های سمج درشت را می‌شنیدم‌ که روی زخمهایم می‌نشستند و برمی‌خاستند و آوای‌ سرخگون خون نالان فرو ریزنده برخاک تفتیده،هنوز توی گوشهایم بود. یک وقت‌ دیده بودم که،دارم روی زمین تر شده؛بیهوده دست‌ و پا می‌زنم و دم‌به‌دم توی هوای دم کرده و شرجی‌ هر دم چسبنده و نمناک شونده،خیس عرق می‌شوم‌ و نمی‌توانم به راحتی نفس بکشم. یکباره پرده را که هنوز بوی گل روز می‌داد-در آن‌ دشت گشاده و سوزان و این ده متروک،با آن پرندگان‌ کوچولوی رنگارنگ بهشتی‌اش-روی صورتم فشرده‌ بودم. یکباره چهره پرچروک،چشمان‌ قهوه‌ای روشن،و زنده ننه‌ام را دیده بودم که رشته‌ای از گیسوان سفیدش روی پیشانی چروکیده‌اش افتاده بود و دستهای جوانش-را دیده بودم،که برای در آغوش‌ گرفتن من،به سویم دراز شده بود-دستهایی که بوی‌ گلهای نوشکفته گیلاس را می‌دادند. آنی،به زمین خالی و مرده و سیاه بین دو خاکریز نگریستم،و سپس با استشمام بوی خون تازه،با دست‌ راست،دست علمدار را گرفتم و پس‌پسکی،همچنان‌ که انگشت سبابهء راستم روی ماشه کلاشینکف بود،او را کشیدم و بردم آن سوی خاکریز. تندی رفتم و از توی سنگر انفرادی،پردهء توری را برداشتم و انداختم روی تن علمدار که از نوک پا تا فرق سر،غرقه در خون بود. وقتی در درون هوای خفه و دم‌دار،صدای آمبولانس از دور شنیده شد،چشمم به سرباز عراقی بلند قد و چهار شانه افتاد،که خاک زرد پوک را مشت‌مشت بر سر می‌ریخت و با کف دستانش بر سر و سینه می‌کوبید و با صدای گرفته‌ای داد می‌زد: -«یا ابو الفضل العباس!یا ابو الفضل العباس!» چند نکته دربارهء«علمدار» 1."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.