Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه

نویسنده:

(4 صفحه - از 109 تا 112)

کلید واژه های ماشینی : راننده، مار، اتوبوس، پدرام، آقا تورج، پول، سکوت، آقا تورج راننده، حسام، بازار

خلاصه ماشینی: "(به تصویر صفحه مراجعه شود) داستان کوتاه راننده‌ی ناشی عباس(جهانگیر)دانای علمی-تهران چند روزی بود که از دوستم ایرج خبری نداشتم که ناگاه پدرش آقا فریدون را دیدم و از احوال ایرج پرسیدم درحالی‌که از چشمانش‌ نگرانی موج می‌زد،گفت:مگه خبر نداری چه اتفاقی برای ایرج افتاد؟ گفتم:نه!چی شده؟گفت:تصادف کرده و در بیمارستان خوابیده! گفت:در سازمانی کار می‌کنم که در اکثر موارد همراه با سازمان‌ها یا نهادهای دیگر بر روی‌ طرح‌هایی که اولویت مخصوص داشت و می‌بایست بر روی آن‌ تحقیق می‌شد،باهم‌اندیشی هم دیگر آن‌ها را انجام می‌دادیم و در بیش‌تر موارد به صورت گروهی برای انجام تحقیقات به محل‌های که‌ موردنظر بود،می‌رفتیم که عموما تعداد افراد همراه،از بیست نفر بیش‌تر می‌شد. خنده‌های چندش‌آوری که موهای بدنم سیخ می‌شدند،پله‌هارو 10 تا یکی می‌کردم،اما انگار قرار نبود تموم شن،رسیدم به پارکینگ، صدای پچ‌پچ خیلی‌ها شنیدم،کنجکاو شدم،هرچند خیلی ترسیده‌ بودم،اما دنبال صدا رفتم،تا این‌که چند نفرو دیدم که صورتشون‌ پوشونده بودند و با یه نفر که با سایه‌ی خودش حرف می‌زد،حرف‌ می‌زدند. گفت:غلط کردی باید بخوری!زورکی چپوندش تو دهنم،من هم استفراغم گرفت، دل و رودم آمد بالا،استفراغم ریخت جلو چشماش،آخر من که سیب‌ دوست نداشتم،لجم گرفت ازش،یک سیب گنده برداشتم پرت کردم‌ که خورد به گیجگاهش،درجا افتاد پهن زمین شد،زدم توی سرم،جیغ زدم، جیغ زدم،(در همین حال شروع کرد به جیغ زدن،بعد یک دفعه آرام‌ گرفت)همه ریختند تو خونه،جنازه‌اش را گذاشتند وسط حیاط،هی‌ به‌هم گفتند:آدم‌کش،آن وقت خیلی جدی رو به منیژه کرد و گفت:«می‌دونی که من یه آدم کشم!» منیژه بی‌اعتنا به او با قیافه‌ی متفکرانه‌یی پرسید:«راستکی‌ اسمت سامانتاست،آدی آدم‌کش!» «نه انتری،اسمم سیبه،سیب!» بعد با صدای ناهنجاری دماغش را کشید بالا و شروع کرد به تکان‌ دادن خودش."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.