Skip to main content
فهرست مقالات

داستان کوتاه

نویسنده:

(3 صفحه - از 118 تا 120)

کلید واژه های ماشینی : خشت، مار، جنگل، سالن مطالعه، زیبایی، پلیس، ماشین، زنگ، کلاغ، نگاه

خلاصه ماشینی: "با نگاه متعجبش به او می‌گفت:اگر یک آیه‌ را به او پس داده پس چرا پول دو آیه را به او پرداخته؟ با این که سرما پوست صورت مرد را می‌آزرد و سوزش سرما را در گونه‌هایش به خوبی احساس می‌کرد به او گفت:یکی را واسه تو خریدم،اونو نفروش! نزدیک بود شماره‌ای را Delet بکنم اما با خودم گفتم شاید به درد روز مبادا بخورد،شاید دوباره یک آت و آشغالی مثل آن دفعه مزاحمم‌ بشود و مجبور شوم دوباره به کلانتری پناه ببرم. می‌خواهم الان از سالن مطالعه بزنم بیرون،بروم سرفلکه،اصلا بروم‌ داخل کلانتری پیش ستوان و بگویم:دلم برایش تنگ شده است. هرچه باشد بیرون از سالن مطالعه احتمال این که او را ببینم زیادتر است. حیوان‌های جنگل در کنار هم بسیار شاد بودند و زندگی آرام آن‌ها تمام حیوانات جنگل‌های دیگر را متحیر کرده‌ بود. این مار هر کار زشتی را انجام می‌داد تا بتواند محبت بین حیوانات جنگل را به نفرت‌ تبدیل کند. یک روز بهاری یک کلاغ دانا که از آن‌جا می‌گذشت دید که‌ صدایی از یان جنگل زیبا نمی‌آید تمام حیوانات جنگل‌های دیگر بهار را جشن گرفته بودند ولی این جنگل ساکت بود. کلاغ کمی فکر کرد و بعد گفت:من شما را از دست این مار نجات می‌دهم اما شما هم باید به من کمک کنید. وقتی غروب شد و جیرجیرک‌ها شروع به خواند کردن،اول‌ کلاغ به مار حمله کرد و سریع چشم‌های او را در آورد و بعد تمام‌ حیوانات به مار حمله کردند و آن‌قدر مار زروگو را زدند تا این که او را کشتند و بعد همه خوشحال به لانه‌هایشان برگشتند و شب را با خیال‌ راحت به صبح رساندند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.