Skip to main content
فهرست مقالات

داستان ملا برهان

نویسنده:

(9 صفحه - از 137 تا 145)

کلید واژه های ماشینی : دختر، متولی، کفش پشیمانی حضرت خواجه اوبان، کفش، فراش، داستان ملا برهان، مزار، مزار خواجه اوبان، خواجه اوبان، آواز

خلاصه ماشینی: "-حضرت خواجه اوبان که در این مزار خوابیده‌اند!گفت فراش با قطعیتی که گویا کفش مرا پیش ماندن آن«بزرگوار»را بچشم خود دیده باشد. اما برای دست فهمیده گرفتن آن«سر»ناخندیده و جدیانه از فراش پرسیدم: -حضرت بزرگوار چرا کفش مرا پیش مانده‌اند؟مگر در حق من یگان التفات‌ علیحده دارند؟ -این کار حضرت بزرگوار برای التفات جداگانه به آدمان جداگانه نبوده،بلکه‌ علامت نارضائی آنکس است!-گفت فراش و ایضاح داد:-اگر حضرت خواجه در اینجا بودن کسی را نخواهند،کفش او را پیش میمانند که این،«زودتر از اینجا دور شو!»گفتن‌ آن کس است. «من سر«کفش پشیمانی خواجه اوبان»را فهمیدم و سبب از سه روز زیاده‌تر در اینجا مانده نتوانستن مسافران،غریبان و گدایان را هم دانسته گرفتم و درون-دورن ندیده در دل خود گفتم:«من احمق نیستم که با اینگونه حیله‌های احمقانه اینهمه نعمت‌های الوان را پرتافته روم و تا بواسطهء فراشانش متولی مرا از اینجا زده پیش نکند،نخواهم رفت و در فکر مسخره‌کردن آن«کرامات»افتادم:و همان شب بعد از نیمهء شب-بعد از اینکه همه مرده برین‌ خوابیدند،بیرون برآمده همهء کفشهای مهمانان اخلاصمندان نذر آورده را که در ایوان‌ خانقاه،در صفهء مهمانخانه و در هر گوشه و کنار خوابیده بودند،پیش ماندم و خود به چله‌خانه‌ آمده با آرامی خوابیدم». » متولی گپ سر کرد: -معلوم می‌شود که شما از«کفش پشیمانی»حضرت بزرگوار نمی‌ترسیده‌ئید؟ -البته!-گفتم من با شدت و غضب آلودانه،با نیت اینکه«اگر مرا با زوری راندن‌ خواهد،سر او را به روی او،در پیش فراشان و در بین مرید و مخلصان او گشاده داده بعد از آن‌ خواهم رفت»."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.