Skip to main content
فهرست مقالات

خاطرات پنجاه سال خدمت

نویسنده:

(5 صفحه - از 59 تا 63)

کلید واژه های ماشینی : کلیمی‌ها، زن، فشارکی، رئیس نظمیه، رئیس نظمیه کونسول انگلیس، بازار، بمنزل، مردم، بمنزل آخوند فشارکی، دختر

خلاصه ماشینی:

"بطوریکه قبلا اشاره کردم هر شب عمال‌ آخوندها برای تسلط نفوذ به عوام بعنوان‌ شنیدن صدای ساز و طنبور بداخل خانه‌ها ریخته مزاحم مردم می‌شدند نظمیه برای‌ پیشگیری این تجاوزات به سختی مراقبت‌ میکرد که اگر از خانه‌ای چنین صداهائی‌ شنیده شد پاسبان قبلا به صاحب خانه تذکر میداد که صدا را خاموش کند تا بهانه بدست‌ آخوندها نیفتد یک شب افسر گشت صدای‌ ساز و آواز را داخل خانه‌ای در محله بید- آباد می‌شنود که با سر و صدای زیاد مشغول‌ هستند بدر خانه رفته تذکر میدهد که صدا را موقوف کنند که بهانه برای عمال آخوندها نشود باو جواب میدهند این خانه جائی‌ نیست که از طرف آخوندها جرأت مراجعه‌ و تجاوز بشود همسایه‌ها هم قطعا شکایتی‌ نخواهند داشت افسر گشت پس از تحقیق‌ هویت صاحبخانه متوجه می‌شود که این‌ خانه محل تفریح و عیش یکی از علمای‌ بزرگ و معروف بید آباد است که بنام‌ ملاذالاسلام نامیده می‌شود این شخص مردی‌ بود درشت هیکل با ریش انبوه عمامه سیاه‌ بزرگ و پیشنماز مسجد بید آباد نفوذ زیادی‌ بین لرهای بید آبادی داشت وقتی افسر گشت مطمئن شد که ملاذالاسلام بساط عیش‌ و طرب در این خانه دارد متعرض نشده‌ مراتب را به من اطلاع داد من تعجب کردم‌ و اطمینان به صحت به اظهارات او نکردم‌ مجددا در اطراف نسبت به آن خانه تحقیقات‌ بیشتر کردیم معلوم شد این خانه محل‌ سکونت دائمی ایشان نیست فقط هفته یکی‌ دو مرتبه مورد استفاده او قرار میگیرد و بساط عیش در آن فراهم میکند وقتی استنباط کرد که ما کاملا از جریان آگاه شده‌ایم‌ وقت ملاقات در کلانتری از من خواست در صورتیکه موقع تأسیس و اجاره محل آن‌ علماء تحریم کرده واگذاری خانه را برای‌ کلانتری حرام اعلام کرده بودند چه رسد که خود داخل چنین محلی بشوند،دستور تهیه چای و قلیان دادم تا ساعت مقرر آقا با هیکل ظاهرا لصلاح و شکم بزرگ و پوستین بزرگی که صلاحیت و هیبتی باو داده بود در حالی که چند نفر از مرده او را همراهی میکردند وارد کلانتری شد ایشان را یکسره باطاق و احوالپرسی قلیان خواست‌ و چای آوردند گفت دستور بدهید کسی وارد اطاق نشود بعد عمامه از سر برداشت و با روی گشاده و خنده بطورخصوصی گفت‌ خیلی زرنگ هستید بالاخره مچ مرا گرفتید و کار خود را کردید هیچ میدانید غیر از این پیش آمد هیچ قدرتی نمی‌توانست پای‌ مرا به کلانتری باز کند ولی بدانید از این‌ بقیه در صفحه 73 زرین دانائی انگارند بی‌گمان ادبیات فارسی‌ نگین گرانبهاء و گوهر گونه آن حلقه زرین‌ خواهد بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.