Skip to main content

کلمات فارسی در زبان عامیانه مصری

صفحه:
از 27 تا 29 (3 صفحه)
27 کیهان فرهنگی , مهر 1367 - شماره 55


28 کیهان فرهنگی , مهر 1367 - شماره 55

بیجامه،برگرفته از کلمه فارسی«پاجامه»یا«بیجامه‌» فارسی‌ بـه مـعنی شلوار،کلمات زیر در این زبانها از آن گرفته شده است،انگلیسی samaiyP یا samajaP و فرانسه amajyP کلمه(پاجامه«فارسی از دو جزء«پا»و «جامه»ترکیب شده است‌.

جوخ‌:برگرفته از‌ کلمهء فارسی«چوخا»یا«چوخه» پشمی ضخیم و خـشن کـه چوپانان و کشاورزان می‌پوشند،در زبان عامیانه مصر به‌ نوعی پارچه پشمی نیز گفته می‌شود.

دکه:برگرفته از کلمه فارسی‌«تکه‌»به‌ معنی کمربند شلوار،و عـربها از ایـن کلمه بعد از تعریب فعل سـاخته‌اند تـکه لغت فارسی به معنای ‌‌لقمه‌ و قطعه‌ای از چیزی می‌باشد.

بیشه:برگرفته از کلمه فارسی«بیچه»به معنی نقاب‌ و

دوباره‌:برگرفته‌ از کلمه فارسی(«دوباره»به معنی و در زبـان عـامیانه مصر به ریسمان بـافته شـده،گفته‌ می‌شود.

سروال:برگرفته از کلمه فارسی«شلوار»که معرب آن سربال»می‌باشد.

شادر‌:برگرفته از کلمه فارسی‌«چادر‌»یا«شودر»به چادر زنان و خیمه،و در اصطلاح عامیانه مصر به معنای جامه می‌باشد.

شـال:بـرگرفته از کلمهء فارسی«شال»که پس از تعریب پارچه پشمی یا طناب پشمی می‌دهد.

شراب‌:برگرفته از کلمه فارسی(جوراب یا«گوراب»)

شوال:برگرفته از کلمه فارسی«جوال»یا«گوال»نوعی .

طربوش:برگرفته از کلمه فـارسی«سـرپوش»مرکب از جـزء«سر»و«پوش»و در زبان عامیانه مصر‌ به‌ معنای کلاه می‌باشد.

فوطه:برگرفته از کلمهء فارسی«فوته»به معنی دستمال یـا حوله می‌باشد.

(افطان)برگرفته از کلمهء فارسی«خفتان»به معنی که در جـنگ در زیـر زره مـی‌پوشند‌،و در‌ زبان عامیانه مصر به نوعی لباس گفته می‌شود.

کودال:برگرفته از کلمه فارسی«گردان»در فرهنگ عامیانه مصر بـه ‌ ‌مـعنی گردن‌بند می‌باشد.

کمر:برگرفته از کلمه فارسی«کمر»

کلیم‌:برگرفته‌ از کلمه فارسی«گلیم»

کـنار:بـرگرفته از کـلمه فارسی«کنار».

باقه:برگرفته از کلمه فارسی«یخه»یا«یقه»(ریشهء کلمه ترکی است.)

ابزار

ابـریق(ابری):برگرفته از کلمه فارسی‌«آبریز‌»مرکب‌ و جزء«آب»و بن کلمه ریختن‌«ریز‌»و در‌ زبان عـامیانه به معنی کوزه مـی‌باشد.

اسـطوانه:برگرفته از کلمه فارسی«استوانه»به معنی که به شکل«اسطوانه»معرب شده و در‌ زبان‌ عامیانهء‌ مصر همان معنای فارسی را می‌دهد،همچنین در‌ زبان‌ فصیح به صفحه گرامافون نیز اطلاق می‌شود.

برجل:برگرفته از کـلمه فارسی«پرگار»معرب آن «جار»می‌باشد.

برمه:برگرفته‌ از‌ کلمهء‌ فارسی«پرما»همچنین در به آن«پرماه و»پرمه گفته می‌شود‌،از وسایل نجاری است.به نوعی میخ گفته می‌شود.

پرواز:برگرفته از کلمهء فارسی«پروز»همچنین به آن‌ گـفته‌ مـی‌شود‌ به معنی پرده یا کناره،و در زبان عامیانه مصر به قاب‌ عکس‌ گفته می‌شود.

تختروان:برگرفته از کلمه فارسی«تخت روان»

تخته:برگرفته از کلمهء فارسی«تخت»یا‌«تخته‌»، چوب‌ و در زبان عامیانهء مصری به مـعنای تـخته سیاه می‌باشد.

جاروف:برگرفته از‌ کلمهء‌ فارسی‌«جاروب»یا«جارو» به شکل«شاروف»معرب شده است.

خبزیر:برگرفته از کلمهء فارسی‌«زنجیر‌».

دبوس‌:برگرفته از کلمهء فارسی«دبوس»،گرز،و در زبان عامیانهء مـصری بـه معنای سنجاق می‌باشد‌.

دورق‌:برگرفته از کلمهء فارسی«دوره»به معنی ظرف بلوری،و در زبان عامیانه مصری‌ به‌ معنای‌ تنگ آب می‌باشد.

رزه:برگرفته از کلمهء فارسی«رزه»یا«زره»به معنای قفل‌،و در‌ زبان عامیانه مصری بـه حـلقه گـفته می‌شود که قفلا در آن قرار مـی‌گیرد‌:

رفـ‌:بـرگرفته‌ از کلمهء فارسی«رف»تخته‌ای که به شکل طاقچه به دیوار اتاق می‌کوبند و در زبان‌ عامیانهء‌ مصری به معنای تخته‌ای چوبی است که بـه دیـوار مـهار می‌شود و اشیای‌ مختلف‌ را‌ روی آن می‌گذارند.

زنبه:برگرفته از کلمه فـارسی:«سـنبه»در زبان مصری به معنای وسیله‌ای‌ است‌ که‌ چوب را با آن سوراخ می‌کنند.

سبت:برگرفته از کلمه فارسی«سپد‌»یعنی‌ سبد،زنـبیل.

سـنجه:بـرگرفته از کلمه فارسی«سنجه»سنگ ترازو،در زبان عامیانه مصر نیز بـه‌ همین‌ معنی استعمال می‌شود.

سندان:برگرفته از کلمه فارسی«سندان»

سیخ:برگرفته از‌ کلمه‌ فارسی«سیخ»و در زبان عامیانه مصر بـه‌ مـعنای‌ سـیخ‌ کبابی است.

شاکوش:برگرفته از کلمه فارسی‌«چاکوچ‌»یا«چکش»

شمعدان:بـرگرفته از کـلمه فارسی«شمعدان»مرکب از دو جزء«شمع‌»که‌ عربی است و«دان»به معنی‌ ظرف‌.

شنطه:برگرفته‌ از‌ کلمه‌ فارسی«چـنته»یـعنی کـیسه درویشان، و در‌ زبان‌ عامیانهء مصر به معنای جامه‌دان یا کیف دستی می‌باشد.

شـنگل:بـرگرفته از‌ کـلمه‌ فارسی«چنگل»یا«چنگال»و در زبان‌ عامیانه مصر به معنای‌ چنگال‌ قصابی است.

طاسه:بـرگرفته از‌ کـلمهء‌ فـارسی«تاس»یا«طاس»به معنی ظرف مسی،و در زبان مصری به معنای‌ ظرف‌ غذاخوری اسـت.

طـشت:برگرفته از‌ کلمه‌ فارسی‌«تشت»نوعی ظرف‌.

طنبور‌:برگرفته از کلمهء فارسی‌«دنبره‌»نوعی ابـزار مـوسیقی.

عـکار:برگرفته از کلمهء فارسی:«کوازه»یا«گواز»به معنی کوزه‌.

غربال‌:برگرفته از کلمهء فارسی«گـوبال»و بـه‌ صورت‌ عربی فصیح‌ به‌ شکل‌«کوبال»معرب شده و از‌ آن فعل ساخته‌اند.

فنجان-فنجال:بـرگرفته از کـلمهء فـارسی«پنگان»به معنی فنجان.

کاسه:برگرفته‌ از‌ کلمهء فارسی«کاسه»

کبایه:برگرفته از‌ کلمهء‌ فارسی‌«کب‌»یـا‌«گـپ»به معنی‌ دهان‌ یا خارج دهان یا داخل آن و در زبان عامیانه مصری بـه مـعنای گـیلاس آبخوری می‌باشد.

کبشه‌:برگرفته‌ از‌ کلمهء فارسی«کفچه»که به آن«کپچه‌»یا‌ «کبچه‌»نیز‌ گفته‌ مـی‌شود‌.ایـن کـلمه در زبان پهلوی kacpak خوانده می‌شده است.به معنی کفگیر می‌باشد.

کتکه:برگرفته از کـلمه فـارسی«تنگ»نوعی ظرف که در خوزستان به آن«تنگه‌»و در تهران به آن«پیت»می‌گویند، ممکن است این کلمه از واژه فـارسی«تـنگک»به معنی کوزه آب گرفته شده باشد.

کوز:برگرفته از کلمه فارسی«کوزه»مـعرب آن«کـوز‌»و جمع‌ آن«کیزال»می‌باشد و دز بان عامیانهء مصر بـه مـعنای ظـرفی است که به وسیله آن آب برمی‌دارند.

کیس:بـرگرفته از کـلمه فارسی«کیسه»به معنی جیب.

ماشه:برگرفته از‌ کلمه‌ فارسی«ماشه»به معنی انـبر،و در زبـان عامیانه مصری نیز به هـمین مـعنی استعمال مـی‌شود.

هـون:بـرگرفته از کلمهء فارسی«هاون»و در زبان‌ عامیانه‌ مـصری بـه همین معنی استعمال‌ می‌شود‌.

4-اصطلاحات اداری و نظامی

بیاده:برگرفته از کلمه فارسی«پیاده»کـه در زبـان عامیانه مصری نیز همین معنی را مـی‌دهد.

سواری:برگرفته از کلمه فـارسی‌«سـوار‌»و در زبان عامیانه مصری‌ همین‌ مـعنی را مـی‌دهد.

میز:برگرفته از کلمه فارسی«میز»به معنی غذا،و در زبان عامیانه مصر و اصطلاح ارتـش بـه معنی غذای افسران است.

عـسکر-عـسکری:بـرگرفته از کلمه فارسی«لشـکر‌»و در‌ زبـان عامیانه مصری همین مـعنی را مـی‌دهد.

ادبخانه:برگرفته از کلمه فارسی«ادب خانه»مرکب از دو جزء«ادب»کلمه عربی و«خانه»این کلمه در فارسی بـر مـدرسه اطلاق می‌شود‌ و در‌ زبان عامیانه‌ مصری اصـطلاح ارتـش به مـستراح گـفته مـی‌شود.

بندر:برگرفته از کلمه فـارسی«بندر»

5-بعضی از کلمات مرکب‌ فارسی که به«دار»ختم می‌شود.

خازندار:برگرفته از کلمهء فارسی‌«خازنه‌دار‌»بـه‌ مـعنی خزینه‌دار،باین کلمه نام یکی از مـیادین قـاهره اسـت.س سـلاحدار:بـرگرفته از کلمهء فارسی«سـلاح‌دار»مـرکب ‌‌از‌ دو جز«سلاح»عربی و«دار»به معنی داشتن،و معنی آن فرد مسلح یا‌ ارتش‌ می‌باشد‌.

مهمندار:برگرفته از کلمهء فـارسی«مـهماندار»

6-بـعضی از واژه‌های فارسی که به کلمه«خانه» خـتم‌ مـی‌شوند.

کـتابخانه-کـتبخانه:بـرگرفته از کـلمهء فارسی مرکب از «کتب یا کتاب-خانه‌.

اجزاخانه:مرکب از کلمه‌ اجزا‌ یا اجزاء به معنی ماده شیمایی-خانه،و به داروخانه اطلاق می‌شود.

شفاخانه:مرکب از دو کلمه«شفا»عربی-خـانه،در فارسی به معنی بیمارستان و در فرهنگ عامیانه مصر به معنی بیمارستان‌ مخصوص حیوانات.

7-کلمات متفرقه

بس:برگرفته از کلمه فارسی«بس»به معنی کافی است.

بشت:برگرفته از کلمه فارسی«پشت»به مـعنی پشـت آدم یا نامرد و در زبان عامیانه مصری به‌ معنای‌ اخیر به کار گرفته می‌شود.

بلید:برگرفته از کلمه فارسی«پلید»در زبان عامیانه مصری به شخص کودن و خرف گفته می‌شود.

طازه:برگرفته از کـلمهء فـارسی«تازه»و در تعریب فصیح‌ «طازج‌»گفته می‌شود.

تنبل:برگرفته از کلمهء فارسی«تنبل»که به شکل طنبل معرب شده است.

خام،به معنی نپخته و نـارس و نـیز بی‌تجربه،در زبان عامیانه مصر بـه هـمین معنی‌ به‌ کار رفته است.

خرده:برگرفته از کلمه فارسی«خرده»به معنی ناچیز، در زبان عامیانه مصر به همین معنا به کار رفته است.

سـادة:بـرگرفته از کلمه فارسی«ساده‌»هـمچنین‌ در‌ زبـان عامیانه مصر بعنوان صفتی‌ برای‌ قهوه‌ و چای به کار می‌رود «قهوه ساده»یعنی قهوه بدون شکر و«شای ساده»به معنی چای بدون شیر.

کهنه:برگرفته از کلمهء‌ فارسی‌«کهنه‌»در زبان عـامیانه مـصر به همین معنا به‌ کار‌ رفته است.

نکلکه:به معنی سخن بیهوده است.و در زبان عامیانه مصر به همین معنی به کار رفته است‌.

8-حرفه‌ و صنعت‌

اوسطی:برگرفته از کلمهء فارسی«اسـتاد»بـه معنی مـعلم که‌ به شکل«استاد»معرب شده است،در فارسی همچنین «استا»و«اوستاد»گفته می‌شود،این کلمه در زبان عـامیانه‌ مصری‌ به‌ معنای فرد ماهر است.

برید:کلمهء فارسی که در عـربی فـصیح‌ بـه‌ معنای اسب یا چهارپایی است که برای انتقال پیک به خدمت گرفته می‌شود کلمهء برید مرکب‌ از‌«بـریده‌دم‌»‌ ‌مـی‌باشد زیرا که دم چهار پا را

شادر هندزه اسطوانه خانکه رهوان‌ یخنی‌
29 کیهان فرهنگی , مهر 1367 - شماره 55


)