Skip to main content
فهرست مقالات

ایران

نویسنده:

(6 صفحه - از 180 تا 185)

کلید واژه های ماشینی : کبوتر، عطر، ایران، مش ید الله، نگاه، رییس شهربانی، بنگاه، آقا نوری، علی آقا، رییس شهربانی مزاحم آقا نوری

خلاصه ماشینی:

"حالا همه جا شلوغ شده، آن وقت شما از رییس شهربانی می ترسی؟ آقا نوری چیزی نگفت. نوری با شوق و با محبت به کبوتر توی قفس نگاه می‌کرد. بعد آقا نوری دست به‌ طرف آسمان دراز کرد،نالید. نگاه کنید، هر وقت دیدید کبوتر کربلا سر جاش ایستاد و شروع کرد به‌ لرزیدن،استکان جلو نکش بگیرید،دیگر هیچ کارتان‌ نباشه... علی آقا استکان را جلو نک کبوتر گرفت. می‌شه‌ کبوترهایی توی دنیا باشن و عطر داشته باشند؟ مش ید الله گفت:بابام جان،وقتی آهو هست که مشک داره‌ به آن خوشبویی،چه تعجب که کبوتر هم باشه که عطر داشته باشه؟ علی آقا بلند شد در اتاق را باز کند. مش ید الله به زن علی آقا گفت:بابام جان،یه چیز دیگه. ننه‌ام می‌گفت:دیدم چه‌ بوی عطری می‌آید!آمدم بیرون ببینم عطر از کجاست؟ دیدم یا حضرت عباس!ایران توی بنگاه نشسته، استکان عطر به دستش است. علی آقا دوید رفت ایران را بغل کرد. رییس شهربانی جلو آمد و به ایران نگاه کرد. حمد الله بعدها می‌گفت:جناب سروان گفت:کاش‌ دختر من بود. رییس شهربانی گفت:می‌شناسیش؟ نمی‌دانستم با من است یا با آقا نوری،خود نوری‌ گفت:بله،همین بود. رییس شهربانی قفس سیمی و کبوتر را از آن طرف‌ میزش بالا آورد و گذاشت روی میز،گفت:با توأم،از همین‌ کبوتر عطر گرفتید؟ گفتم:بله. جناب سروان گفت:همه‌شان را آزاد کن،به‌ غیر از ایران و اون عطر کبوتر... بعد به آقا نوری گفت:هه!دیدی چه کار کردی؟برو، برو گمشو،امیدوارم به عذاب الهی گرفتار بشی. سید رضا گفت:ایران که از شهربانی بیرون آمد،دیدم‌ دختر بچه‌ای است شش هفت ساله،اما مثل پریها می‌مانه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.