Skip to main content
فهرست مقالات

گفت و گو: دفاع از دفاع مقدس

مصاحبه شونده:

مصاحبه کننده:

کلید واژه های ماشینی : خرمشهر ، خانم اعظم حسینی ، خانم حسینی ، کیهان فرهنگی ، فرحانی ، کتاب ، جنگ ، شهر ، عراقی‌ها ، امام

خلاصه ماشینی:

"کیهان فرهنگی:نمونه‌های دیگری از (به تصویر صفحه مراجعه شود) بازخورد مردمی از کتاب به خاطرتان‌ هست؟ خانم حسینی:نمونه‌ها زیاد است،در خرمشهر که بودم برنامه‌ای با عنوان«تار و پود»به مدت 05 دقیقه از سیمای آبادان به صورت مسقیم پخش‌ می‌شد،مرا هم به این برنامه دعوت کردند و مدتی‌ آنجا بودم،جالب این‌که وقتی بینندگان این برنامه‌ تماس می‌گرفتند،آنقدر تحت تأثیر کتاب بودند و با آدم‌های آن همذات پنداری می‌کردند که از شدت‌ احساسات بغض گلویشان را می‌فشرد و می‌گفتند، بسیاری از بخش‌های کتاب مثل زندگی ماست،ما جرأت گفتنش را نداشتیم ولی خانم حسینی این‌ شهامت را پیدا کرده که بگوید. خانم حسینی:ببینید!به‌طور طبیعی نمی‌شود از یک‌بچه پنج‌ساله انتظار داشت که همه چیز را درک‌ کند،زمان دستگیری پدرم در عراق پنج‌ساله بودم و وقتی به ایران برگشتیم شش‌سال داشتم،بنابراین‌ نباید هم چیزی از آن قضایا برانم،الا این‌که مثلا می‌فهمیدم مأمور استخبارات عراق آمده بود تا پدرم‌ را ببرد-البته این موضوع را بعدها فهمیدم،چون‌ منزل ما را زیر نظر داشتند-وقتی هم که پدرم‌ می‌خواست از خانه بیرون برود،از ما می‌خواست‌ که بیرون را نگاه کنم تا مطمئن شود کسی را با مشخصات استخباراتی‌ها می‌بینم یا نه؟ کیهان فرهنگی:درحال‌حاضر به نظرتان‌ نمی‌رسد که ایشان در سازمان‌های مبارز و مخفی عراق تعلیم دیده بودند؟ خانم حسینی:بابا،هیچ وقت راجع‌به این‌گونه‌ مسایل با ما صحبت نمی‌کرد،چون معتقد بود آدم‌ هرچه کمتر بداند،کمتر به دردسر می‌افتد. کیهان فرهنگی:به یاد می‌آورید چه‌فصلی بود؟ خانم حسینی:فکر می‌کنم مردادماه سال 96 بود که برای اولین بار اسرا مبادله شدند آن زمان که علی‌ وطنخواه آزاد شد و برگشت،فاطمه ما یک‌سال و دوماهش بود،جالب است وقتی که آقای وطنخواه‌ حرف زدن فاطمه را می‌دید،خیلی تعجب می‌کرد که‌ این بچه چطور حرف می‌زند!اسارت روی او طوری اثر گذاشته بود که همه چیز برایش عجیب بود چون مدت‌ها بود که بچه ندیده بود."


برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.