Skip to main content
فهرست مقالات

سلاخها

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : سلاخها ، خدارحم ، گوساله ، چانه ، مرد بلوچ ریسمان گوساله ، مشتری ، جوان ، پسرک پشت پاهای خدارحم ، مرد بلوچ ، سر گوساله چانه

خلاصه ماشینی:

"نبی‌بخش رو به جوان لاغر و درازی‌ که پهلویش ایستاده بود کرد و گفت: -این است ارباب. مشتری دستی بر پشت گوساله کشید و گفت: -من واسهء کشتن می‌خواهمش... آن سوتر مرد بلوچ با دلخوری دست‌ مشتری را که سعی می‌کرد دهان گوساله‌ را باز کند،گرفت و گفت: -اگر برای کشتن می‌خواهیش،دیگر به دندانهایش چکار داری؟! جوان که خوب دهان پسرک را نگاه‌ کرد،گفت: -مریض که نیست؟ به جای خدارحم،نبی‌بخش جواب داد: -نه ارباب،ما شالا قوی و سالم است... 4 جوان بازوی پسرک را در مشت گرفت‌ و رو به خدارحم سری تکان داد. آن طرف مشتری ریسمان گوساله را از چنگ مرد بلوچ بیرون آورد و گفت: -کمتر بده،معامله را تمام کنیم دیگر. جوان دست پسرک را گرفت و گفت: -دوازده هزار تا... مرد بلوچ ریسمان گوساله را از دست‌ مشتری بیرون آورد. خدارحم با حوصله سیگاری گیراند و پسرک را که روی سرپنجه‌هایش به هوا می‌جهید تا زباله‌دانی را ببیند،به طرف خود کشید."

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.